هو السلام
پروردگارا چگونه ترا به خاطر اين همه نعماتت سپاس گوييم در حالي که زيانمان عاجز و الکن است و حقا که "و ما قدروا الله حق قدره" ! پروردگارا حمد و سپاس ما را بپذير چرا که ما هيچيم و با شما معنا پيدا ميکنيم !
سلام به همه رفقاي ارزشي و ورزشي !
شادي اين صعود رو نيز در اين روز جمعه عزيز تقديم ميکنيم به ارباب و مولايمان حضرت صاحب الامر عجل الله تعالي فرجه الشريف که او حاضر است و ما غايب اميد که مشمول الطاف خفيه و ظاهريه ايشان همه مان گرديم
اي کوه حقا که عظمت و جبروتت ، عظمت و جبروت رب العالمين را به بندگان به درستي گوش زد ميکند و زيبايي و جمالت خود درس بندگي و عبوديت است !
ساعت 6 بود که رسيديم پاي مجسمه دربند ، 5 تا سافه و 3 تا شير کاکائو و2 تا آب معدني گرفتيم و راه افتاديم. دو ساعت اول رو مثل فشنگ رفتيم بالا و جوگير بوديم و ييهو که به خودمون اومديم ديديم چه قدر زود رسيديم به ميانه راه،تقريبا ساعت 9 بود که رسيديم به نزديکياي ايستگاه 5 ، حال زمان انتخاب بود بين ايستتگاه 5 و ايستگاه 7 و ما راه ميانبر ايستگاه 7 رو که از پايينم مقصدمون بود رو انتخاب کرديم.
پس از نوشيدن از آب چشمهاي گوارا به آبشاري بکر با آب زلال رسيديم و جاتون خالي يه دلي از عزا در آورديم و يه آب تني مشتي کرديم . خيلي چسبيد جاي همتون سبز سبز سبز سبز سبز بود :دي. البته همه اين اتفاقا به اين سرعتم اتفاق نيفتاد و روند عادي خودش رو طي ميکرد و در حين کوهنوردي يه عالمه با هم گپ زديم و خيلي خنديديم و بعضي وقتا هم تفکر کرديم ،در کل در مورد خيلي چيزا صحبت کردم از خاطرات خاک گرفته دوران دبيرستان تا فوايد کوهنوردي و درسايي که ميشه از کوه و کوهنوردي گرفت و هم چنين برنامههايي که سريهاي بعد تو کوهنوردي اجرا کنيم بهتر ميشه! مخصوصا جزئيات رو نميگم تا خودتون پپاشين بياين. بر ميگرديم به ماجرا خلاصه بعد آب تني دوباره راه افتاديم و بعد از توقفات و تاملات و زمزمه کردن آوازهاي فرحبخش اي ايران اي مرز پرگهر و امثالهم و گرفتن عکس و فيلم و ... ساعت 2 بود که به ايستگاه 7 رسيديم ، ايستگاهي که براي خود من هميشه يک آرزو بود ولي امروز و دفعه قبل له خاطره تبديل شد :دي البته ما هنوز خيلي راه داريم تا کوهنورد بشيم چرا که کوهنوردي اصولي دارد و ديمي نميشه گفت که ما کوهنورد شديم ولي ميتونيم بگيم که ما ثابت کرديم که هيچ چيز محاالي محال نيست . چرا که محاليت شايد در بعضي مواقع نسبي باشد و يا توهم باشد که محال است و با پشتکار و دلسرد نشدن و ... به ممکن تحقق ميبخشد . خلاصه اين 2 مرحله صعود و بالا بردن رکورد از 5 به 7 رو به همه رفقا تبريک عرض ميکنم و اميدوارم که اين صعودها مقدمه صعود الي الله قرار بگيره و خداوند توفيق اين کوهنوردي رو از ما صلب نکنه .
بعد از يکمي نشستن در ايستگاه هفتت بليط تله کابين را بيع نموده و در دو مرحله به شهر تهراني که خيلي از نظر خودمون ازش دور شده بوديم هبوط کرديم.
در اين صعود افراد زير حاضر بودند :
1- ياسر حسين بيک
2- سيد عليرضا سادات حسيني
3- احسان عابدين نسب
اسامي بر اساس حروف الفباست .
هرکي که دوست داره که در برنامههاي بعدي شرک کنه بسم الله در نظرات اعلام آمادگي منه که ما خبرش کنيم
صعودهاي قبلي را ميتوانيد در اينجا مشاهده کنيد
شادی این صعود را تقدیم می کنیم به خالق یکتا به عنوان شکرانه سلامتیمان و هم چنین به مولا امام حسین - علیه السلام۰ و هم چنین آقا اباالفضل العباس و هم چنین ولی عصرمان آقا امام زمان-عج الله تعالی فرجه الشریف!
چهارشنبه گوشیم رو ور داشتم و به محمد جواد که می دونستم اگه تهران باشه پایست اسمس زدم که محمد فردا کوه میای تا ایستگاه ۷ ؟ بلافاصله جواب اومد که آره چرا که نه! بعد با هم صحبت کردیم و قرار مرارامون رو گذاشتیم و به چند تا دیگه از بچه های پایه ای که تریپ کوهنوردی ما رو می دونستن و نق نمی زدن و شرط مرط نمی زاشتن هم اسمس زدم قرارمون شده بود بلافاصله یعد نماز ساعت ۶ دم گلدیس از جواد هم تشکر می کنم که به خاطر بکس از پاسداران اومده بود آریاشهر که بچه ها رو سوار کنه در صورتیکه به ولنجک خیلی نزدیک بود. یکی از بچه ها خواب مونده بود و موبایلش هم دی شارژ شده بوده و خاموش بود یکمی منتظر اون شدیم که الحمدلله قبل از اینکه ما از قفس بپریم ما رو پیدا کرد و به ما پیوست. ساعت ۷ بود که دم ولنجک بودیم. این سری فقط یک نفر تو گروهمون بود که سابقه ایستگاه ۵ و کلن کوهنوردی رو نداشت با این حال اصلن غر نزد و پا به پای بقیه یچه ها اومد بالا یاسر هم بنده خدا به شدت دلدرد گرفته بود ولی اصلن به روی خودش نمیاورد و پابپای بقیه می اومد بالا که آدمی رو یاد این حدیث می انداخت که مومن غمها و رنجهایش در درونش است و گشاده روییش در صورتش.
در راه در مورد همه چی صحبت کردیم از شیر مرغ تا جون آدمیزاد و تقریبا غیر از دو بار در مسیر رفت توقف نکردیم ساعت ۱۱ بود که ایستگاه ۵ رو زدیم(یعنی فتح کردیم). از اونجا به بعد رو به بچه ها گفتم من نذر کردم باید تا ایستگاه هفت هرجوری شده برم لا تثریب علیکم-بر شما هیچ سرزنشی نیست- تا همینجاش رو هم خیلی مرام گذاشتید و اومدید به جواد (که تاحالا بارها به ایستگاه ۷ رفته بوده و خودش می گفت که من چشم بسته هم می تونم تا ایستگاه ۷ برم )گفتم تا ایستگاه ۷ چه قدر راهه؟ با یه حساب سر انگشتی بهش گفتم ایشالله پایین بهتون می رسم شما ها تا بخواهید برگردید ۳ ساعت تقریبا تا پایین راهه منم تا رسیدم سریع با تله بر می گردم.
دو تا آب معدنی ور داشتم با یه ساقه طلایی و دیگه تو ایستگاه ۵ وای نستادم سریع گوله کردم برم بالا (مسیری که هیچ تجربه ای ازش نداشتم و بهتره بگیم که اصلن مسیر نداشت چون که بهمن همه ی مسیرها رو پوشونده بود) اول راه گرم بودم گفتم بزار بندازم از بقل دکلای تله برم بالا که طبق اصل حمار نزدیک تره یه ۲۰۰ متر بیشتر نرفته بودم که دیدم ییهو قلبم داره از قفسه سینم می زنه بیرون همچین تپشی گرفته بودم که نگو اولش فکر کردم به خاطر تندی شیبه (هرچند که بارها شیب های تندتر از این رو هم رفته بودم و چنین چیزی برایم پیش نیامده بود) ولی بعد که کمی استراحت می کردم و دوباره راه می افتادم میدیدم فرقی نکرد. یک نکته ای هم که بهش پی بردم این بود که اگه تو مسیر برفی بخوای از مسیرهای جدید بری کلی از انرژیت گرفته می شه چرا که هر بار که پات رو می زاری توی برف و در میاری خیلی انرژی می گیره .به سمت راستم نگاه کردم دیدم که چند تا جای پا می بینم پا هام رو گذاشتم توی جای پاها و اونها رو ادامه دادم بلاخره یک مسیر با شیب ملایمتر پیدا کردم و گفتم دمش گرم بیشترم طول بکشه بهتر از اینه که خسته بشم. از مسیری به پنهای ۳ متر فقط ۲۰ سانتش قابل تردد بود و بقیش رو بهمن گرفته بود اون رو ادامه دادم و رفتم بالا در دور دست ۲ تا کوهنورد رو مشاهده می کردم (تا پایان مسیری ۳ ساعته کلن ۵ نفر رو دیدم که تو ۱ ساعت آخر فقط خودم بودم. این ۵ نفری که دیدم ۳ تاشون با هم بودن و دو تاشون با هم و همشون مجهز مجهز بودن و کفش کوهنوردی و کاپشن مخصوص و دستکش کوهنوردی و دو تا عصا و یک کوله و عینک مخصوص و کلاه مخصوص داشتن و من فقط خودم بودم با یک کفش معمولی و یک شال گردن و یک دستکش و یک کلاه و یک آب معدنی و یک ساقه طلایی )
خودم رو رسوندم به اون دو نفر و فهمیدم که اون جای پاها برای اونا بوده تا اونجا هیچ مشکلی نبود چون که پاهام رو می زاشتم توی جای پای آنها و مسیر رو اون جای پاها مشخص می کرد. یه نکته ای هم که یادم رفته بود این بود که تله کابین تا ۲ یا ۳ بیشتر نسیت. با آنها سلام کردم و از اونها پرسیدم که تا ایستگاه۷ جند ساعته؟ گفتند: از اینجا دو ساعت راهه یهو جا خوردم چون من قبلش فکر می کردم که بیشتر راه رو اومده باشم ازشون پرسیدم که تله تا ساعت چند هست ؟ گفتند که امروز چون باد زیاده تا ساعت ۲ بیشتر نیست گفتم الان ساعت چنده ؟ گفتن یک ربع به یک. اولش تا منو دیدن گفتن کفشت رو ببینم وقتی نشون دادم کم مونده بود فحشم بدن گفتن چرا این شکلی اومدی مگه کوه بچه بازیست؟ ولی بیشتر از این بهم نگفتن که منو نترسونن فقط بهم گفتن برگرد برو پایین پسر این کار تو نیست. ما رو که می بینی با تجهیزات کامل اومدیم و شب می خوایم بالا بخوابیم. منم مثه این بچه تقسا گفتم هرجوری شده من باید برم بالا دیگه حسش نیست که پایین برم چون مسیر برگشت با وضع من بمراتب سخت تر بود .گفتن اگه بری بالا بخوای برگردی کم کم ۵ یا ۶ می رسی تا ایستگاه ۵. من هی اصرار کردم و آخرش گفتن هرکاری می خوای بکن از اونا زدم جلو و تازه بدبختی راه شروع شد اولش برای اینکه اونا حس نکنن من کم آوردم با سرعت جاشون گذاشتم ولی یکم جلو تر رفتم دیدم بقلم یه دره هست و برفها یخ زدن و هیچ جای پایی هم نیست به خاطر این تنها کاری که می تونستم بکنم این بود که پا هام رو می کوبیدم تو یخا و یه جا پا درست می کردم و می رفتم جلو تو راه پیش خودم می گفتم اگه برسم و تله کابین بسته باشه چی کار کنم؟ به خودم گفتم آخرش اینه که می رم اون هتلی که جواد می گفت پشته ایستگاه هفته و بعد به خونه زنگ می زنم و قضیه رو می گم و می گم فردا ییان بالا پول اتاق رو بدیم و بریم. از طرفی هم می گفتم من تو این راه به این صعب العبوری چی کار کنم راه رو هم که بلد نیستم. یکمی رفتم بالا و بعد از ۲ ۳ کیلومتری که از اونا با سرعت با همین وضعیت دور شدم دیدم که ۵ متر اونور تر یه کله از پشت بلندی زده بیرون سریع رفتم جلو تر و دیدم دو سه نفر کوهنورد دارن می رن بالا سریع رفتم پیششون و اولین حرفی که بهشون زدم این بود که چه قدر مونده ؟ گفتن که نیم ساعت ۴۵ دقیقه و به ساعتم نگاه کردم دیدم ساعت ۱ هستش بهشون گفتم به تله می رسم گفتن آره . به من گفتن بابا دمت گرم خیلی خوب اومدی تا اینجا تونستی ما رو بگیری. گفتم چطور مگه منو تو راه دیدین گفتن نه وقتی ما می اومدیم کسی نبود یهو خیلی روحیه گرفتم و شارژ شدم و بهشون گفتم من ۵ دقیقه قبل دو نفر رو دیدم می گفتند ۲ ساعت راه مونده گفتند نه بابا. (البته اون دو نفر راست می گفتند از اون مسیری که داشتند می رفتند بعید هم نبود دو ساعت راه مونده باشه) بعدش تشکر کردم و گازش رو گرفتم رفتم حاضر نبودم که حتی یک ثانیه رو هم از دست بدم چون ممکن بود به تله نرسم.
وقتی از اونا دور شدم و دیگه معلوم نبودن جلوم را دیدم یاد جواد افتادم جواد پایین به من گفت از همه بدتر اون بالا اون بادیه که میاد و برفا رو می زنه به صورتت نگاه کردم باد با یک سر و صدایی مثل صدای مرگ برفها رو می شست و می برد و باعث می ششد که برفای مونده یخ بزنن . رفتم و رسیدم به اونجا چاره ای نبود چون که مجبور بودم اگه می خوام برم تله از اونجا رد شم باز پایین تر که بودیم جواد می گفت کسایی که می خوان به دماوند صعود کنند باید حسابی آموزش دیده باشن چون بعضی وفتا سرعت باد این قدر زیاده که آدم رو پرت می کنه پایین یکبار که قشنگ نزدیک بود پرت شم پایین به خاطر شدت باد. یک بارم باد کلاهم رو پرت کرد و با احتیاط رفتم از رو دامنه دره ور داشتمش تا اونجا نگام به تله کابینایی بود که داشتن رد می شدن و روحیه می گرفتم یهو دیدم تله وایستاد قلبم حری ریخت بعد چند دقیقه دیدم راه افتاد و نفس راحتی کشیدم فقط خدا را شکر می کردم که کسی از رفقا خر نشد و با من بالا نیمد چون اگه حادثه ای براش پیش میومد خودم رو هیچ وقت نمی بخشیدم باز اگه برا خودم حادثه ای پیش میومد راهی بود که خودم انتخاب کرده بودم. یه سری میله رو دیدم و برای حفاظت از خودم در مقابل باد به اونا می چسبیدم و یه نگاهمم از اول تا آخر به جایی بود که پام رو می زارم که یخ نزده باشه یا اگه یخ زده بود از دره فاصله می گرفتم وکم کم تپه ی آخری رو بالا رفتم و یهو ایستگاه تله کابین رو دیدم تو راه هم هرجا احساس می کردم که ضعف گرفتدم دو تا ساقه طلایی می خوردم ولی وای نمی ایستادم که بعدا فهمیدم اینکه استراحت نمی کردم تو اون شرایط خدایی بوده با ماجرایی که جواد رسیدم پایین برام تعریف کرد. از یک جایی به بعد بین میله ها طناب کشیده بودند تا کوهنوردا طناب رو بگیرن و باد اونها رو پرت نکنه تو اون شرایط پیش خودم می گفتم ببین اینایی که قله های دماوند یا اورست رو فتح می کنند با چه شرایطی رو به رو هستند اینکه در مقابل اونها مثل تپه است.
بلاخره رسیدم به ایستگاه هفت تا رسیدم مکث نکردم و رفتم تو ایستگاه تا رسیدم اتفاقا یکی از بچه ها به موبایلم زنگ زد تازه مئقع حرف زدن فهمیدم که لب و لوچم یخ زده و به سختی می تونستم صحبت کنم. دقیقا ساعت ۲ بود ومسئول تله کابین می گفت یکم دیگه تعطیل می شه موقع برگشت تو تله کابین اتفاقا یکی از کارکنان تله هم نشسته بود و وقتی بهش گفتم که از ۵ تا ۷ رو تنهایی اومدم کلی دعوام کرد و گفت این چه کاری بود که کردی اولن بدون تجهیزات ثانیا تک نفری ! گفت همین چند روز قبل جسد یه روسیه زیر برفا به مدت ۱۹ روز مدفون شده بوده و تازه کشیدنش بیرون یا می گفت هفته ی قبل یه دختره همین حوالی جلوی چشم خواهرش فوت می کنه.ممسئول تله کابین می گفت که دما اونجا -۷ درجه بود و هم چنین می گفت که سرعت باد ۱۲۰ کیلومتر در ساعت بود .![]()
وقتی رسیدم پایین درست همانطور که پیش بینی می کردیم بچه ها هم همون موقع رسیدن وقتی به جواد تپش قلبم رو گفتم گفت به خاطر سراشیبی نبوده و به خاطر اینه که ایستگاه هفت اکسیژن کمتره و وقتی بهش گفتم استراحت نکردم گقت چند وقت پیش یه تیم کوهنوردی داشتن می رفتن ایستگاه هفت و یکی از اعضا گروه می گه شما برید من ۱۰ دقیقه استراحت کنم راه می افتم بنده خدا خوابش می بره جسد یخ زدش رو یه هفته بعد پیدا می کنن.
افراد حاضر در این صعود :
۱- محمد جواد اسکندری
۲-یاسر حسین بیک
۳- سید احمد خلیل پور سیدی
۴- احسان عابدین نسب
۵- امیر حسین فرج اللهی
۶- محسن فلاح
۷- محمد حسین قاضی زاده
-اسامی به ترتیب حروف الفباست-
سلام به همه شما خوبان و ورزشکاران!
الحمدلله ورزش کوهنوردی این فرصت رو برای ما به وجود آورده که هرزگاهی به دور از بحث و جنجالهای سیاسی مرسوم در جلسات هفتگی و دوره و بلاگ ملاقات کنیم و هم چنین در معیت رفقا به امر مهم و نشاط آور ورزش بپردازیم.
در ابتدا شادی این صعود را تقدیم به سرور کاینات و مفخر آدمیان حضرت امام علی-علیه السلام- و امام زمانمان حضرت صاحب الامر-عج الله تعالی فرجه الشریف- به عنوان تحفه ای ناچیز به مناسبت عید غدیر عرضه می داریم و هم چنين با توجه به اينکه هفتمين صعود بود سادهترين و گرمترين سلامهايمان را نثار امام موسي کاظم-عليه السلام ميکنيم و از آنها عاجزانه تقاضا داریم تا در روزی که کسی را جز آنچه کرده دستگیری نیست به دسنگیری ما بپردازند و هم چنین امیدوارم که این صعودها مقدمه ای باشد برای صعود الی الله وگرنه اگر جز این نباشد صعود به مرتفع ترین قله های کوههای سر به فلک کشیده و خطیر پشیزی ارزش نخواهد داشت.
خداوند را شاکریم تا این فرصت را دوباره برای ما به وجود آورد تا از نردیک با طبیعت زیبایش مانوس تر بشویم و آیات خدا را در تمام فصلها لابلای صخره ها و پدیده های طبیعی به نظاره بنشینیم.
از این به بعد با لطف و یاری خدا پنج شنبه ها به کوهنوردی اونطور که ما تعریف کردیم(به صورت آماتور ولی هدفمند) خواهیم پرداخت و دوستان علاقه مند هرکی ابراز تمایل کنه و بخواد بیاد با ما تماس بگیره یا در قسمت نظرات اعلام آمادگی کنه و گرنه منتظر این نباشید که ما به شما خبر بدهیم حتی اگر صمیمی ترین رفیق من هم باشید در این زمینه اگر خبر ندهید به شما خبر نخواهم داد.(ما نوکر کسی نیستیم بلکه رفیق بچه هاییم
)!
چهارشنبه بود که رفیقم که چند ساعتی از رسیدن به تهرانش نمی گذشت و در صعودهای قبلی هم ما را چند بار همراهی کرده بود با من تماس گرفت و گفت فردا میای بریم کوه تا ایستگاه ۷ ؟
واقعن خدا را شکر کردم که زحماتمان به بار نشست و دیگر بردن نام ایستگاه ۷ و ایستگاه ۵ برایمان سنگینی نمی کند چرا که بارها ایستگاه ۵ را به تمسخر گرفته ایم و با کمترین تجهیزات و در بدترین اوقات آن را فتح کرده ایم.(البته بی عنایات خدا هیچیم هیچ)
خلاصه فقط به مهدی(بهبودی) که قبلن گفته بود میاد پیام فرستادم و گفتم مهدی فردا میای بریم تا ایستگاه ۷؟ و گفتم که حسابی لباس گرم بپوشد چرا که شرایط کوه اصلن ثابت نیست و مخصوصا در زمستان آدم باید حساب همه چی رو بکنه وگرنه کوهستان به جای اینکه محلی برای زنده کردن و زندگی بخشیدن باشد به محلی برای ستاندن جانها تبدیل خواهد شد. اگر مهدی هم نمیامد منصرف نمی شدم چرا که بارها دو نفری با رفقا به صعود رفته بودم. (البته به یاسرم فرستادم چون فکر می کردم که تهرانه)
این سری استثنا ساعت ۷ قرار گذاشتیم. تقریبا ساعت ۸ پای کوه بودیم که تجربه ای جدید بود به خاطر همین ۲ ساعت که دیر راه افتادیم از اونورم ۲ ساعت عقب افتادیم و ساعت ۵ رسیدیم خونه متاسفانه علی رغم شوق واقعی تک تکمون برای صعود به ایستگاه هفت به خاطر اینکه دیر راه افتادیم و با اون شرایط اگر می خواستیم به ایستگاه ۷ صعود کنیم با اون برف شدید ۱۱ شب به خونه می رسیدیم و اینکه شب هنگام صعود کردن نیازمند تجهیزات حرفه ای است اینبار نیز از صعود به ایستگاه هفت چشم پوشاندیم ولی به امید خدا در اولین فرصت با یه برنامه ریزی به موقع امیدوارم که بتوانیم در کنار صعودهای ناچیزی که تاکنون کرده ایم شاخ ایستگاه هفت را نیز با یاری حضرت دوست به راحتی بشکنیم
شما هم اگر می خواهید که در این افتخار آفرینی ها سهیم باشید و پنجشنبه محدودیت ندارید و شرط مرط ندارید در نظرات اعلام آمادگی کنید تا به شما نیز خبر دهیم
وارد ریز قضایایی که در کوه پیشامد نمی شوم چرا که بلاخره باید بین ما و شمایی که تا لنگه ظهر تو رختخواب خوابیدید فرق باشه
فقط اینو بدونید که در ۸۰ درصد مسیر تا زانوهامون برف بود خیلی خیلی خیلی حال داد
رفقايي که در اين صعود حاضر بودند عبارتند از :
۱- مهدي بهبودي
۲- احسان عابدين نسب
۳- محمدصادق شيخي-حافظ کل قرآن کريم- که براي ما جاي بسي افتخار است که با ايشان به صعود ميپرداريم اميد که بتوانيم از برکات اين عزيز و ساير دوستان شرکت کننده در کوهنوردي استفاده کنيم و خداوند نظر لطفشان را حداقل به خاطر وجود چنين افرادي بر جمع ما دريغ نفرمايد
-اسامي ترتيب خاصي ندارد و به صورت تصادفي نوشته شده است.-
کوهها چه نقشی در زندگی یک کوهنورد دارند؟
این صعود را به عنوان تحفه ای نا چیز تقدیم می کنیم به ولی نعمتمان آقا امام زمان -عجل الله فرجه الشریف -
اینبار به جای ۶۰ نفر به ۶ نفر اطلاع دادم که بیان ! چون هیچکی برا این سری اعلام آمادگی نکرده بود به کس دیگری خبر ندادم
خلاصه بازم هرکي يه جوري ما رو پيچوند که البته حامد و ميثم و مهدي عذر موجهي داشتند. اين سري استثناءً صبح يکمي دير تر قرار گذاشتيم. ۷ دم گلديس يوديم. يه چند تا خرما و چند تا نون خشک هم همرام بود. محمد صادق (از زفقاي قديميم) از شب قبل بهم گفته بود که بريم سر راه امامزاده ابراهيم يه آبگوشت مشتي بزنيم تو رگ. تا امامزاده ابراهيم مسير چنداني نيست . منم بهش گفتم قبول بريم ولي به شرطي که از توچال بريم ايستگاه ۵ از دربند بيايم پايين سر راه ناهار بريم امامزاده ابراهيم.
به خاطر همين اين سري استارت رو از توچال زديم . براي اينکه اون سوسول بازيهاي اول راه بعد آسفالت رو رد کنيم انداختيم و از يه سراشيبي نسبتا تند رفتيم بالا که تقريبا خالت ميانبر بود و خيلي فاز داد. ساعت ۸:۳۰ صبحونه رو تو ايستگاه ۲ زديم به بدن و تقريبا حوالي ساعت ۱۰:۴۰ دقيقه بود که رسيديم ايستگاه ۵ . تو راه خيلي حال داد ۴ ۵ جا وايساديم و کيف طبيعت رو برديم. طبق گفتهي کوهنوردا تا ايستگاه ۷ ۳ ساعت بيشتر راه باقي نبود . اما ميگفتن که تو اين شرايط اونجا صعود نکنيد بهتره چون دما منهاي ۲۰ درجه است(فکر کنم کمي مغرقانه ميگفتند) و ميگفتند که بالا حسابي کورانه و از همه بدترش اينه که تا ايستگاه ۷ مسير وجود نداره و بايد از سينهي کوه بريم بالا. ولي چيزي که باعث تجديد نظر ما شد اينا نبود بلکه اين بود که اين رفيق من ايت چند روز براي استراحت اومده تهران و براي اينکه خسته نشه تصميم گرفتيم که بالاتر نريم. دم ايستگاه ۵ هم يه توقف جانانه کرديم و برگشتيم پايين با تجربياتي جديد.
هرکي که ميخواد ايشالله به لطف خدا سري بعد بياد بريم کوه و نق نقو نيست و اهل شرط و شروط نيست و تا هرجا که بريم بالا پايست تو نظرات بنويسه تا در ليست سفيد قرار بگيرد.(همه در ليست سياهند مگر اينکه خلافش ثابت بشه
)
خاطره رو کمي خلاصه کردم که مجبور شيد خودتون بياين با تمام وجود زيباييهاي کوه را لمس کنيد
به نام او که تنهاست ولی تنهایمان نمی گذارد
سلام به شما خوبان
شادی این صعود پر خاطره را به عنوان تحفه ای ناچیز تقدیم می کنیم به مولا و سرورمان حضرت فاطمه معصومه - سلام الله علیها به مناسبت ولادت منورشان
دیروز حموم بودم که میثم زنگ زد گفت فردا می آی بریم کلکچال ؟ گفتم رو چشم تا کجا بالا بريم ؟ گفتش:"تا هر جا که کشیدیم. به سرگروهها هم بگو به اونایی که فکر می کنن پاین اطلاع بدن اگه هم هیچ کی نیمد خیالت نباشه دو تایی می ریم."
به سرگروهها اسمس کردم که "سلام رفقا فردا ۵:۳۰ صبح می خوایم بریم دربند اگه عشقتون کشید به زیرگوههاتون اطلاع بدین که بیان به من خبر بدید و بهشون بگید که ۷ ۸ تومن پول همراشون باشه برا پیشامدهای احتمالی" بازم دلم آروم نگرفت گفتم بزار خودم هم به اونایی که فکر می کنم احتمالش هست که بیان اطلاع بدم. گوشی رو ور داشتم. و شروع کردم به ۲۰ نفر اسمس زدم اما به ...ام هم نبود که کسی میاد یا نه حتی اگه خود میثم هم فردا نمی اومد بلا شک تنهایی می رفتم بالا.(به فول یه ترانه خون : خسته ام از لبخند احباری) همونجوری که انتظار داشتم فقط مهدی لبیک گفت بقیه هم برام شرط مرط گذاشتن. بهشون گفتم اگه بیاین که خوشحال می شیم اگه هم نه خیالی نیست انتخاب با خودتونه البته دو سه نفري مثل عليرضا و احمد و ... عذر موجه داشتن هم چون امتحان و ميان ترم و ...
وقتی بیدار شدم ساعت ۵:۱۵ بود. سر راه ساقه طلایی گرفتم و مهدی رو ور داشتم و رفتیم گلدیس دیدم هادی و محسن هم اونجان (هادی هم يکي از پايههاست و سابقه داره تا حالا چند سری دیگه هم با هم کوه رفتیم و اهل ناز و کرشمه نیست اگه بتونه واقعن می آد) میثم هم اومد و ۲ ماشینه رفتیم(البته همیشه از این خبرا نیستا) از اونحایی که به میثم قول داده بودم که عشقی بریم بالا زیاد اصرار نکردم که تا ایستگاه ۵ بریم بالا اما خوشم اومد میثم و بچه ها واقعن همه پایه بودن خودشون گفتن که ماشین رو تجریش بزاریم و بریم دربند تا ایستگاه ۵ بعدش از توچال بيايم پايين .سر راه نفری یه حلیم مشتی زدیم تو رگ که واقعن خیلی چسبید
رفتیم بالا تو راه از خیلی جیزا صحبت کردیم ولی صحبت کم نیوردیم و از اونجایی که بحث سیاسی در کوههای ما مطلقا ممنوعه بحث سیاسی نکردیم و خیلی خوش گذشت. میثم و هادی از سربازی برامون می گفتن و ما یا می خندیدیم یا می گرخیدیم که خودمون هم باید یه روزی سربازی بریم و این بلاها سرمون بیاد. محسن هم که گهگاهی از خاطرات جوانی هاش برامون می گفت و ما محظوظ می شدیم. من و مهدی هم ساکت نبودیم و صحبت می کردیم. مسیر این صعود تا ایستگاه ۵ اش همان مسیر آخری بود که آخرین بار رفته بودیم ولی چیزی که باعث تفاوت آن با با کوهنوردی قبلی شده بود این بود که این سری به خاطر اینکه جمع هماهنگ بودن و بچه سوسول نداشتیم به صورت دسته جمعی حرکت می کردیم و با عشق بالا می رفتیم. باور کنید تا پایان این ماجرای طولانی و راه صعب العبور هیچ کی از بچه ها آخ نگفت و هی نق نمی زدن که بابا خسته شدیم بیاین بر گردیم یا مثلن من می خوام اینکار رو بکنم یا ...

تقریبا یک پنجم راه رو که رفتیم وارد محدوده برف ها شدیم و تفریح سالم برف بازی هم به برنامه اضاقه شد. نه اینقدر برف بازی کردیم که درش بیاریم و کدورت ایجاد بشه و نه طوری بود که کسی از گلوله های سفید بی نصیب یمانه. بعد اینکه رسیدیم ایستگاه ۵ با یکی از اون پیشامدهای احتمالی مواجه شدیم و اون این بود که تله کابین تعطیل بود. افرادی که امروز در ایستگاه ۵ بودند با افراد سری های قبل فرق می کردن و واقعن ورزشکار بودن و پز ورزشکاری را نمی دادند چون به علت قطع تله کابین فقط ورزشکارا می تونستن تا اونحا بالا بیان. رفتیم تو بوفه و یه چایی با شکلات زدیم تو رگ. تا اینجای خاطره مربوط به دربند بود ولی از اینجا به بعد وارد توچال شدیم و راه برگشت تو توچال اتفاق می افته.
تو مسیر برگشت که داشتیم می اومدیم یه جا رسیدیم گفتیم بزار میانبر بزنیم یه راهی بود خیلی باریک ما هم از اونجایی که مرد خطریم گفتیم بریم بالاتر از سیاهی که رنگی نیست . یک لحظه این حالتی را که می گویم را تصور کنید سمت چپ شما دره و در روبرويتان مسیری بی انتها و زیر پای شما برف های لیز در مسیری با شیب ملایم و پهنای نیم متر (تازه این مسیر دوطرفه هم هست از اون طرف هم میان). این شرایط مسیر بود و شرایط و تجهیزات شما کفش معمولی بود. دیگه مجبور بودیم که بریم چون نه راه پس داشتیم و نه پیش ولی خیلی کیف داد اینقدر هم که می گم خفن نبود . نترسین بابا. چیزی که تعجب منو بر انگیخت این بود که یک لحظه دیدم که دوتا خانم دارن از دور قبراق و سر حال می گن و می خندن و با سرعتی قابل قبول در مسیر مقابل دارن به سمت ما می آیند وقتی نزدیک شدند با یه تخمین معمولی به این نتیحه رسیدم که تقریبا باید ۵۰ ۶۰ یا حتی بیشتر داشته باشن. همونجا بود که روحیه گرفتم و گفتم یعنی ما از این دوتا موجود نحیف کمتریم . به خودم گفتم بزن بريم باداباد عشقه و داد وبیداد گوله کردم و سریع تر رفتم . الحمدلله هر ۵ نفرمون از گردنه عبور کردیم و بقیه مسیر رو رفتیم . به ایستگاه ۲ که رسیدیم پریدیم بالا تله و تا پایین اومدیم. بعد هم اتفاق خاصی پیش نیمد. همه خاطرات رو هم من نمی نویسم که سری بعدی خودتون هم پاشین بیان. راستي اين سفر به دليل شرايط خاص کمي طولانيتر شد که ۲ ساعت نسبت به دفعههاي قبل ديرتر رسيديم ساعت ۳ بعدازظهر بود که من خونه رسيدم. اما واقعن کيف داد.
فاتحان این سری عبارتند از :
۱- میثم حاجی غلام
۲- مهدی بهبودی
۳- هادی فلاح
۴- محسن فلاح
۵- احسان عابدین نسب
-اسامي ترتيب خاصي ندارد
این همه گفتیم لیک اندر بسیچ. بی عنایات خدا هیچیم هیچ
آرشيو کامل عکسهاي اين صعود در اينجا موجود است.(گروپ دوره) فقط اعضاي گروپ قادر به مشاهده آن هستند
هرکي علاقه مند بود که با ما بياد کوه حالش رو ببره و برا کوه اومدنش شرط مرط نداشت و نق نقو نبود تو قسمت نظرات بنويسه
برای مشاهده صعودهای قبلی اینحا را کلیک کنید
شادي اين کوهنوردي تحفهاي ناچيز تقديم به مولا امير المومنان علي - عليه السلام
با حامد(اخوانفر) قرار گذاشتيم ۶:۳۰ دربند دم مجسمه. به هرکي که اعلام آمادگي کرده بود اطلاع دادم که اگه دوست داشت بياد با هم بريم.
اين هفته شرايط ويژهاي بود از طرفي بعضي از رفقا ميخواستن برن نماز جمعه از طرفي ديگه امشب شب قدر بود . و بعضي از رفقا از خوف اينکه نتونن به مراسم اونطوري که شايد و بايد برسن نيمدن . حق هم با آنها بود. چون اولويت با شب قدر بود.
طبق برنامه ۶ نفر پايه جمع شديم و رفتيم بالا . اولش که داشتيم ميرفتيم بالا خيلي خلوت بود و پيش خودمون فکر کرديم که کوه تعطيله !
اين سري يه راه بلد (محمد جواد اسکندري) هم همرامون اومده بود. با جواد که داشتم صحبت ميکردم تازه فهميدم که عجب حرفهايه تو راه چند بار از خاطرات صعودش به کوههاي مختلف داشت برامون ميگفت و جالب تر از اين همسفرش در اين صعودا بود . وقتي ازش پرسيدم که معمولن چند نفري صعود ميکنين ؟ ميگفت خودش و سايهاش در اين صعودا همراهيش ميکردن. در کارنامه کوهنوردي محمد جواد چندين بار صعود از دربند به ايستگاه ۷ تله کابين و هم چنين صعود از دربند به درکه (که به مراتب راهش نسبت به توچال دورتره) و صعود از چالوس به شهرستانک و هم چنين موارد ديگر به چشم ميخورد. خلاصه تيم جوان ما هم چنان خيلي راه در پيش داره تا به گوشه اي از افتخارات جواد برسه
از اونجايي که محمد جواد کفشاش رو تو کوهها کهنه کرده بود و راه بلد بود . ازش خواستيم که علي الحساب ماه رمضوني يه راه کوتاه و باصفا را براي ما انتخاب کنه که به بچهها فشار نياد با زبون روزه.
بعد از طي يک مسير فرح انگيز و استنشاق هواي سحرگهي، در کنار يک آبشار نيم ساعتي اطراق کرديم و بعد از گرفتن عکسهاي گوناگون و صحبت درباره عصر اينترنت پرسرعت و مسايل ديگه به اين صعود نيز که سبک ترين صعود کوهنورديمان در اين ۵ صعود بود خاتمه داديم. تقريبا ساعت ۹:۱۵ بود که رسيديم خونه .دماغتون بسوره خيلي خوش گذشت . ما تو برنامههاي کوهنوردي جاي هيچ کي رو خالي نميکنيم چون معتقديم هرکي پايست بايد بياد.
برای تک تک رفقایی که دیروز ما رو همراهی کردند آرزوی طول عمر و سلامتی می کنم
۱- حامد اخوانفر
۲- محمد جواد اسکندری
۳- امیرحسین فرج اللهی
۴- مهدی بهبودی
۵- محمد صادق شیخی
۶- احسان عابدین نسب
ـاسامي ترتيب خاصي ندارد-
برای مشاهده صعودهای قبلی بر روی کارنامه کوهنوردی کلیک کنید
هفتهي بعد به خاطر روز قدس برنامه کوه احتمال زياد کنسله ايشالله هفتهي بعد از ماه رمضان قصد داريم نا ارتفاعات پلنگ چال صعود کنيم
هرکي پايست که بياد تو نظرات اعلام آمادگي کنه
صبح بعد افطار رفتم دنبال مهدی (بهبودی) و با هم رفتیم دم گلدیس دم قرار . داش یاسر منتظر ما بود البته یه مهمون عزیز دیگه هم بود ، پدر داش یاسرم افتخار دادند و قدم بر چشمان ما گذاشتند و ما را در این کوه همراهی کردند.
رفتیم توچال
با این حال که ماه رمضون بود اما انبوهی از ماشینا در پارکینگ پارک کرده بودند. رفتیم بالا تو راه حواسم به بیشتر کوهنوردا بود (البته فکرای بد نکنید
) بیشتر کوهنوردا بدون کوله پشتی و بطری آب و ... اومده بودند و حال و هوای رمضان تجلی می کرد. خدا را شکر که اینقدر کوهنوردای فهمیده داریم و امیدوارم که همشون به قله های رفیع کرامت انسانی برسند.
خلاصه خیلی خوش گذشت و در عین حال تجربه ای بود بیاد ماندنی . تا ایستگاه دو رفتیم بالا دمشون گرم جدیدن وسایل ورزشی (از همینا که تو پارکا می زارن) تو چند تا از توقفگاهها گذاشتند ما هم بی نصیب نموندیم و کمکی ورزش کردیم.
با تله کابین برگشتیم پایین
البته بعدش دیدیم تا اینجا که اومدیم حیفه که تا کهف الشهدا نریم یه سرم رفتیم کهف الشهدا جای همتون سبز ایشالا سری بعد با هم بریم
هرکي سري بعد ميخواد بياد نوکرش هم هستم فقط اسمش رو تو نظرات بنويسه
شادي اين صعود از دربند به ايستگاه ۵ تله کابين را به ارباب و ولي نعمتمان امام زمان -عجل الله فرجه الشريف- به عنوان تحفهاي ناچيز به مناسبت نيمه شعبان تقديم ميکنيم
آرشيو عکسهاي اين سري در گروپ دوره موجود است.-ديدن آنها فقط براي اعضاي گروپ مجاز است-
حقيقتا جمعه اين هفته يکي از پر افتخارترين روزها براي تيم کوهنوردي دوره ۱۲ بود. چرا که نه ؟
من که به شخصه فکر نميکردم با تيم ۱۰ نفري از بر و بکس بتونيم تا ايستگاه پنج صعود کنيم اما در کمال نا باوري اين امر محقق شد. کمي اعتقادم به اين ضرب المثل سست شد که سنگ بزرگ علامت نزدن است . پنجشنبه که مي خواستم به ياسر زنگ بزنم که بگم فردا مياي بريم کوه يا نه ؟ ناگهان فکري به ذهنم خطور کرد و گفتم چه ايرادي داره بزار يه بار ديگه هم شانسمون رو تست کنيم شايد اينبار معجزهاي بشه و از بچههاي دوره بخاري بلند شه در نتيجه بلافاصله متن اسمسم رو عوض کردم و از سر گروهها خواستم که زحمت بکشن و از زير گروههاشون بپرسند که کيا ميان کوه البته اسمس حاوي مطالب ديگري نيز بود که عرض ميکنم. در حين اينکه ميخواستم به سرگروهها اسمس بزنم داشتم خاطره اولين و آخرين کوه دسته جمعي با رفقا رو مرور ميکردم . يادش بخير صبح جمعهاي مثل فردا بود که با يه عالمه انرژي بچهها جمع شده بوديم که بريم کوه ولي به خاطر نداشتن برنامه و عدم انتخاب کوهي مناسب و ... هنوز هيچي نشده و به کوه نرسيده در همون ۱ کيلومتر اول کوهنوردي بچهها خسته شدند و همه برگشتيم
تو همين فکرا بودم که دستم لرزيد و نتونستم بقيه اسمس رو تايپ کنم گفتم وللش بزار خودم و ياسر که پايه کوهنوردي هستيم بريم بقيه بچهها هم پيشکش
در همين کش و قوس بودم که آخر تصميم گرفتم به همه بکس بگم که بيان ولي اين سري فقط از اون کسايي ميخوايم بيان کوه که بچه نيستن و هي نق نميزنن که خسته شدم بيا برگرديم و ...
به همين خاطر متن اسمس رو اين شکلي تنظيم کردم که " سلام رفقا بي زحمت از ز.گ هاتون بپرسين که کيا ميان بريم دربند تا ايستگاه ۵ توچال فقط هرکي ميخواد بياد تا ساعت ۱ وقتش خالي باشه و ۷ - ۸۰۰۰ هزار تومان پول همراش باشه "
بهتره بخش سر گروهاشو سانسور کنم که از بعضيهاشون خيلي خيلي دلگيرم
تقريبن تا صبح من ۶۰ ۷۰ تا اسمس به اين و اون زدم تا فرداش ۳ ۴ نفر ديگه به جمعمون اضافه شه
صبح ساعت ۵:۳۲ دقيقه بود که رسيدم دم گلديس طبق انتظار غير من و اميرحسين که با هم رسيديم
فقط ياسر اونجا بود.
ساعت ۵:۴۰ بود که داشتم به ياسرينا ميگفتم اگه چند دقيق ديگه بچهها نيمدن راه ميافتيم که ناگهان ديدم هادي از راه رسيد و گفت که بچهها فکر کردن قرارمون ۵:۳۰ خواجه نصيري- همون ۶- هستش و فکر نميکردن که ۵:۳۰ به وقت عادي است!
سر راه دو تا از بچهها رو ور داشتيم و رفتيم تجريش ماشين رو پارک کرديم
اونحا ۵ تا ساقه طلايي خريديم و رفتيم بالا بقيش رو هم نميگم تا دماغتون بسوزه و سري بعد بلند شيد بيايد با هم بريم
چند تا نکته :
۱- وقتي ميگيم کوهنوردي با پيکنيک فرق داره و يعني ميخوايم مشتي بريم بالا
۲- وقتي يه مقصدي رو از قبل اعلام ميکنيم هر چه قدر هم طولاني باشه حتي اگه شده سينه خيز همه بايد بريم
۳- هرکي نق نقو هست نياد
۴- هرکي اومده کوه ما اين استنباط رو ميکنيم که ۱۰۰ ٪ سالمه و مشکل خاصي نداره که اومده به خاطر اين انتظار داريم که پا به پاي همه بياد بالا و ما خودمون را با اون تنظيم نميکنيم اون بايد خودش را با بقيه تنظيم کنه
۵- مزه کوه رفتن به ديدن مناظر طبيعي و توقف در کنار آنهاست اگه بچه ها با ما هماهنگ نباشن و هرکي در مسير هر جايي که عشقش کشيد واسته و استراحت کنه لا جرم ما نميرسيم که در کنار اين مناظر توقف کنيم و خودمون ضرر ميکنيم
۶- مناسبات اجتماعي ايجاب ميکنه که وقتي کسي با گروه حرکت ميکنه از حرکات انفرادي و جدا شدن از جمع خودداري کنه .از تک تک رفقا ميخوام که چند ساعتي هدفون مدفون تعطيل کنن اگه هم قراره چيزي گوش بديم همه با هم گوش ميديم
۷- خستگي برا پير مرداست . اگه ما نتونيم تو اين ايام جووني به کوتاهترين قلههاي دربندينا صعود کنيم بايد بريم سوت بزنيم
۸- در هنگام حرکت صبح ما براي کسي صبر نميکنيم تا بياد سر موقع مشخص حرکت ميکنيم
۹- شما بلند شين بياين اينقدرم سخت نيست
۱۰- خواهشن در بين راه از بحثاي سياسي جدا خودداري نماييد . چون ممکنه بين بچهها کدورت به وجود بياره
۱۱- هرکي چند سري بد قولي کنه و نياد ديگه برا سريهاي بعدي خبرش نميکنيم
۱۲- خيلي از اصول رو هم خودتون ميدونين و لازم به ياد آوري نيست
در آخر از تک تک رفقايي که از خوابشون زدن و با ما اومدن کوه تشکر مي کنم و دست مريزاد ميگم و اميدوارم اگه احيانن شوخي چيزي کرديم با اخلاق ورزشکاري خودشون ما رو ببخشن. ايشالله که سري بعد از تعدادمون کم نشه و بقيه هم که اين سري نيمدن بيان
هرکي پايست که بياد کوه تو نظرات يه يا علي بگه تا بهش خبر بديم !
هرکي نکتهاي چيزي به نظرش ميرسه در قسمت نظرات ما رو راهنمايي کنه
حاضرين :
۱- اميرحسين فرج اللهي
۲- ميثم حاجي غلام
۳- ياسر حسين بيک
۴- محمد حسين قاضي زاده
۵- شهاب
۶- هادي فلاح
۷-محمد دمشقيان
۸- سجاد عبدلي
۹- محمد صادق شيخي
۱۰-احسان عابدين نسب
- اسامي ترتيب خاصي ندارد و به طور تصادفي نوشته شده است-
اگه مرد عملي و براي کوه رفتن حسش رو داري و کم نمياري
و جمعهها وقتت تا بعد از ظهر آزاده و تا هرجا که بريم بالا پايهاي تو نظرات بنويس تا به ما بپيوندي و ما خبرت کنيم
جمعه هفتهي قبل حقير و ياسر ساعت ۵:۳۰ صبح گلديس رو به مقصد دربند ترک کرديم و ساعت ۶:۳۰ پاي کوههاي سر به فلک کشيده دربند بوديم به لطف خدا ساعت ۸:۳۰ صبح صبحانه را در ارتفاعات ۲۶۵۰ متري دربند و در آبشار دوقلو صرف کرديم که متشکل از دو ساقه طلايي و دو تا چايي به قيمت کل ۱۵۰۰ تومان بود- که رفت تو پاچمون- نا گفته نماند که در راه در کنار چند تا از آبشارها و آيات الهي توقف کرده و حسابي محظوظ شديم. هنگامي که حوالي ساعت ۹:۳۰ به دوراهي اوسون- قله توچال رسيديم . راه دوم يعني قله توچال را اختيار کرده و پس از طي مسيري زيبا و با حال و استراحت در ميانههاي راه ساعت ۱۱:۳۰ صعود خود را به ايستگاه پنجم تلهکابين جشن گرفتيم و اولين صعود دربند- توچال را در کارنامهي کوهنوردي خود ثبت کرديم. شادي اين صعود تقديم به همهي بچههاي با بخار دوره ۱۲ و همهي جامعه کوهنوردي حرفهاي از جمله عمو عرب و تقديم به دوست عزيز و خوبمان محمد فرقاني و حامد رجبي که هفتهي قبل با هم رفته بوديم کوه. هنگام برگشت با کمي ولخرجي و خريد بليت ۴۰۰۰۰ ريالي تله کابين به ايستگاه اول توچال هبوط کرديم و پس از پياده روي پاياني ۱ ساعته از توچال تا اتوبان شهيد چمران سوار تاکسي شديم و حوالي ساعت ۱ بعد از ظهر بود که دوباره به گلديس رسيديم