تبليغاتX
دوره 12
سلام که نامي است از اسماي خدا تقديم به شما

قبل از عرض خاطره يک نکته‌اي را عرض کنم که اين بلاگ متعلق به همه است و نام کاربري و رمز عبور آن در سايت درج شده ، لذا بديهي است که آن کساني که خرده مي‌گيرند که چرا دير خاطره مي‌زنيد مي‌توانند خواننده نباشند و نويسنده باشند.

امسال نيز خداوند توفيق داد که بار ديگر از اين مردگي کمي فارغ شويم و در کنار مردمي به سخاوت کوير چند صباحي را زندگي کنيم ،که بلکه از آنها درس زندگي و قناعت و رضا و ايمان و شجاعت و پشتکار و محبت و صفا و صميميت و هزاران صفت خوب را ياد بگيريم.

امسال که رفتم جوخون انگار که 20 سالي بود که چوخون و مردمش رو مي‌شناختم و انگار که از بچگي تو چوخون بزرگ شده بودم ، خيلي حس راحتي با بچه‌هاي اونجا داشتم و با هم گرم مي‌گرفتيم و مثله دو تا دوست صميمي بعضي وقتا از کاراي هم ديگه ايراد مي‌گرفتيم و هم ديگه رو نصيحت مي‌کرديم و بعضي وقتا هم اين قدر گرم خنده و شوخي مي‌شديم که زمان از يادمون مي‌رفت .

بعد از ظهر بود که رفتم تو پارک بازي که تنها محل تفريح براي بچه‌هاي چوخون است و دنبال بهانه‌اي بودم تا رفقاي جديد پيدا کنم . بهانه نيز جور شد و در آخرش که مي‌خواستم بيام بيرون با بچه‌ها قرار گذاشتيم که بريم جاهاي ديدني اونجا رو به من نشون بدن.

قبل از خداحافظي هم با بچه‌ها يه مسابقه دو داديم که خيلي حال داد . خيلي‌هاشون با پاي برهنه مي‌دوييدند. فردا بچه‌ها آمدند و قرار شد که بريم مکان زيارتيشون رو ببينيم. دقيقا راس ساعتي که قرار گذاشته بوديم آمدند . وقت شناسي آنها براي من خيلي جالب بود . قبل از حرکت پرسيدم که تقريبا چه قدر راه است و بچه‌ها گفتن که 18 دقيقه !!‌ بعد از 5 دقيقه اول رسيديم به اول راه و تپه‌هايي که پشت آنها مکان زيارتي بود. اول راه خيلي خوب بود ، اما بعد از کمي جلوتر رفتن راه‌ها خيلي باريک مي‌شد منم که مي‌خواستم کم نيارم و نگن که اين بچه شهريه و ... :دي خودم رو از تب و تاب نمي‌انداختم و مي‌رفتم ناگهان در وسط راه ديدم که بچه‌ها از يه شيب خيلي تند از روي تپه‌هاي ماسه‌اي مسابقه دو گذاشتن و بدو بدو دوييدن پايين من که يه لحظه قلبم اومده بود تو دهنم ، پيش خودم گفتم عجب کاري کردم، به بچه‌ها گفتم بياين.اگه براي يکيشون اتفاقي بيفته يا زبونم لال ماري ،عقربي، کسي رو بزنه من چه خاکي تو سرم بريزم. ولي بعدش گفتم اگه بخوام بهشون گير بدم بدتر لجبازي مي‌کنن و تو مسير برگشتم اذيت مي‌کنن.بعدا 2 3 بار که باهاشون رفتم ديگه برام عادي شده بود و خودم هم از تپه‌هاي ماسه‌اي مي‌دويدم پايين، زيرا خطري نداره و آدم سر نمي‌خوره . رسيديم به مکان زيارتيشون ! من قبلش فکر مي‌کردم که اونجا کسي دفن هست ولي بعد که رسيديم فهميدم نه جايي هست که براي اعمال زيارتيشان آنجا جمع مي‌شوند . حاوي يه سايه‌بون بود که مثله اينکه مردا مي‌رن زيرش و يه اتاق کوچک که مخصوص آشپزي بود و نکته جالب اين بود که آشپزخانه را بدون هيچ ملاتي ساخته بودند و فقط با چيدمان سنگها روي يکديگر آن را ساخته بودند. روي زمين در محوطه بيروني سنگ‌هايي بود که جلب نظر مي‌کرد وقتي از آنها پرسيدم که جريان اين سنگ‌ها چيست گفتند که مثلا هنگامي که مي‌خواهند بزي را ذبح کنند در اينجا ذبح مي‌کنند يا گوشتش را در آنجا خورد مي‌کنند و ... و تعدادي سنگ را هم به شکل هرمي روي يکديگر چيده بودند و مي‌گفتند که در موعدي خاص از خاک تميز زير آن در شربت ميريزند و مي‌خورند به عنوان شفا و ...

خلاصه گردش جالبي بود حيف که من دوربين نبرده بودم که عکس بگيرم يا صداي بچه‌ها رو ضبط کنم . هنگام برگشتن گفتن که بيا از مسير ديگري برويم که نزديک‌تر است و آسفالت است . در طول مسير جايي را نشان دادند و گفتند که اينجا شغال زندگي مي‌کند يا گفتند که اينجا چشمه هست ولي آب نداشت و خشک نبود ناگهان يه کمي که کنديم ديديم که آب زلال و تميزي زد بيرون

موقع برگشت از بازيهاي محليشان پرسيدم و دو سه تا بازي جالب يادم دادند که از بازيهاي سنتي ايرانيان است و زمانهاي قديم هم در تهران بازي مي‌کردند مثل الک دولک و دو سه تا بازي ديگه در ضمن يه چيزي هم که به يادگار به من ياد دادند نحوه تير پرت کردن با تيرکمان بود . نحوه ساخت تير کمان خيلي ساده بود و فقط کافي بود که يه تيکه لاستيک باشه و مي‌شد تير کمان و لايش سنگ مي‌زاشتي و پرت مي‌کردي و تا فاصله دور مي‌رفت بعد از تقريبا 20 دقيقه پياده روي به محل برگشت رسيديم . قرار گذاشتيم که فردا نيز همين موقع به گردش برويم.

ان شالله منتظر قسمت‌هاي بعدي باشيد ياعلي

منبع : خاطرات و مطالب مرتبط با اردوهاي جهادي

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 2:16 توسط احسان عابدین نسب |

بسم رب الحسین (ع)

جلسه توجیهی پیرامون سفر کربلا

 در این جلسه توضیحاتی پیرامون سفر کربلا به دوستان داده خواهد شد.

۵شنبه ۴-۵ بعد از ظهر در محل دبیرستان

http://old.yek.ir/index.php?action=show_news&news_id=440

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 22:30 توسط غلامرضا رجبی |

سلام

سال نو همه مبارک

قابل توجه بچه هایی که جهادی بودن:

اولین جلسه عمومی اردوی جهاد سازندگی در سال ۸۸ ۵ شنبه ساعت ۵ تا ۷ در دبیرستان تشکلیل می شه

بچه هایی هم که تو جهادی نبودن می تونن بیان

امیدوارم با جهاد در راه اصلاح الگوی مصرفمون به سمت پیشرفت و عدالت حرکت کنیم.

 

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 16:50 توسط غلامرضا رجبی |

سلام به همه شما خوبان

ای که دستت می رسد کاری بکن/ پیش از آن کز تو نیاید هیچ کار

   سخن کوتاه باید و السلام

برای ثبت نام در اردو فقط تا ساعت ۱۲ ظهر شنبه وقت هست. یه وقت دیر نجنبید و آخرش حسرت بخورید ....

برای ثبت نام بایستی به آدرس www.yek.ir/oj مراجعه کنيد.

 

+ نوشته شده در جمعه دوم اسفند 1387ساعت 2:10 توسط احسان عابدین نسب |

سلام

(صدای وبلاگ رو روشن بگذارید!!!!)

بعضی از ماها الان یه نیم نگاهی به جهادی داریم و فکر می کنیم که دیگه از اولیاءالله شدیم که می خواهیم بریم اردو جهادی و به قولی ترکوندیم

 ولی باید یادمون باشه که این اردو،نگاه کنید دارم می گم اردو ، صد بار دیگه هم می گم این اردویی که ما میریم اگه می خواد جهادی بشه باید حتما رنگ و بوی شهدا رو بگیره

شهدایی که تک بعدی نبودن ولی تک خدایی بودن

شهدایی که پلوارل نبودن ولی در عوض توحیدی بودن

شهدایی که جاذبه دارن ولی در جنگی دفاعی بودن

شهدایی که افرادی تکامل یافته شدن ولی در جمع شدن

شهدایی که معنوی بودن و در کنارش ظلم ستیز

شهدایی که عقل ناقص امثال من غیر از چهره و بدن خونیشون تو جهاد اصغر  رو ندیده  ولی اونها  وجه الله رو از پی جهاد اکبرشون نظاره گر شدن

خلاصه شهدایی که همه چی همه چی همه چی شون خاص خدا بود و چون اینجوری بودن  چه می کشتن و چه کشته می شدن پیروز بودن و شکست براشون معنا نداشت (شهید همت)

حالا همه اینها برا چی؟

برا اینکه یه وقت فکر نکنیم خبریه یا حتی به وظیفه مون عمل کردیم

شهدا علاوه بر اینکه ارزش ها رو خوب فهمیدن با خونشون به عدالتخواهیی که امثال من حرفشو می زنیم کنار بقیه ارزش های دیگه  عمل کردن!

به قول شهید رجبی بیایید فکر کنیم ببینیم ادامه راه این شهدا وظیفه کیه؟ 

(اگه متن عکس ها واضح نیست ذخیره کنید بعد در رایانه خودتون ببینیدشون)

 سر قبری و سنگ قبر برایم نسازید
و قبربسیار ساده و گلی با یک تکه حلبی کوچک نباتی بگذارید
تا یادتان همیشه باشد که هنوز در حلبی آبادها و روستاهای دورافتاده مان،
مادران و خواهران و برادران و پدارن مان حسرت غذای روزانه را می کشند.

 

روی قبرم مثل (قبر)برادر فتحلعیزاده گلی باشد،

زیرا در شهرمان کسانی هستند که نان روزمره خود را نمی توانند پیدا کنند

 و در زیر سقفهای گلی زندگی می کنند.!

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 14:36 توسط غلامرضا رجبی |

سلام که نامی است از اسمای خدا !

سلام به همه شما خوبان (چه نظر میدید چه نظر نمی دید ) !

       

 قبل از اینکه بریم سر خاطره بک نکته : هرکی از رفقای با عشق خودم که فکر می کنه اردو جهادی ارزش نوشتن داره بسم ا... اول بره تو بلاگفا و بعد با نام کاربری و رمز عبور زیر به نوشتن مطلب بپردازد اگه هم نه  که ملالي نيست خودم نمی زارم که از رونق بیفته و تا آنجایی که ذهنم یاری کنه از خاطرات خواهم گفت

نام کاربری : mojahed@knt12-jahadi

رمز عبور : yamahdi

راستش این خاطره ای که می خوام براتون عرض بکنم خاطره در خاطره است که چون در اردو جهادی آن را شنیدم آن را در قسمت جهادی آوردم.

       یکی از برکاتی که اردو جهادی به همراه داشت  در مقیاس کوچک پیوند حوزوی و دانشگاهی و غیر دانشگاهی بود. در طبقه بندی دیگر می توان به پیوند پاینخت نشین ها و زاغه نشین ها نیز اشاره کرد که در این قسمت مورد نظرم نیست.

      از آنجایی که من اولین تجربه جهادی فارغ التحصیلیم بود زیاد با رفقا آشنا نبودم . روز های اول تو شهرک مطهر که کار می کردیم چهره ی دو نفر درگروه برایم نا آشنا بود ولی با خودم فکر کردم که شاید اینها از دوره های قبلی هستند و من آنها را نمی شناسم بعدا فهمیدم که این عزیزان از رفقای طلبه هستند قبلش من تصوری که داشتم این بود که رفقای طلبه فقط برای تبلیغ به این منطقه می آیند ولی بعدا ملتفت شدم که در کنار تبلیغ به فعالیت های عمرانی نیز مشغولند. در همین مدت کوتاه از این رفقای طلبه آن قدر خاطره دارم که در اینجا مجال بازگو کردن آنها نیست و به مرور عرض خواهم کرد.

بریم سر اصل مطلب ....

  اصل مطلب را در ادامه یا اینجا  ببینید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 19:8 توسط احسان عابدین نسب |

به نام او که تنهاست ولي تنهايمان نمي‌گذارد

جهادي نيز براي خود مثل آييني است که مناسک و قوانين دارد هم چون فوتبال که آن هم براي خودش مناسک و قوانين داره و هر چيز ديگري که بشود به آن اين را اطلاق کرد. شش ماهي از اين خاطره مي‌گذرد منتها ياد آن هم چون لوحي سنگي در ذهتم باقيست .

  هر روز صبح خروسخون برا اذان صبح ما رو بيدار مي‌کردند و برنامه شروع مي‌شد. چيزي که خيلي جالب بود براي من اين بود که بعضي از حيوانات يکديگر را در نقش‌هاي اجتماعيشان ياري مي‌دهند . (کاري که خيلي از ماها از آن عاجريم) مثلن هر روز صبح به جاي اينکه با صداي قوقولي قول بلند شيم با صداي ااااااا آقا الاغه بلند مي‌شديم که به گواهي قرآن انکر الاصواته 

خدا را شاکرم که حداقل توفيق اجباري شد که براي مدت ۱۰ ۱۵ روز نماز صبحمان قضا که نشد هيچي تازه اول وقت هم خونديم آن هم در ميان مردمي که چيزي براي از دست دادن ندارن و دلي دارن صاف و وسيع مثل همان دشت‌هاي پهناور و صاف.

روزهاي اول بود که وقتي داشتم مي‌رفتم وضو بگيرم ديدم داره از بلندگوي حسينيه صدا مياد فکر کردم که بنده خدا خادمه اونجا يادش رفته ضبط رو خاموش کنه

ولي روزهاي بعدي هم ديدم نه مثله اينکه صداي زيارت عاشوراست گفت بابا دمشون گرم. بعدا فهميدم که بله اهالي چخون هر روز صبح تو اون تاريکي همه از پير و جوون جمع مي‌شن نماز صبح رو تو حسينيه مي‌خونن و بعدش هم برنامه زيارت عاشورا دارن . تا اين رو فهميدم نا خود آگاه ذهنم با سرعت نور پرواز کرد و رفتم پيش امام جماعت مسجدمون که مي‌گفت بارها و بارها اهالي محل اعتراض کردند که چرا سر نماز ظهر و مغرب صداي اذان بلنده ؟‌ اينا همش آلودگي صوتبه و ما مريض داريم و هزاران توجيه مسخره ديگه در صورتيکه صدها بار شده که صداي دالامب و دولومب ضبط با آخرين باس و ولوم از خونشون شنيده شده و وقتي اعتراض مي‌کني مي‌گن اين حريم خصوصي ماست چهار ديوااري اختياري ....

نماز صبحاي مسجد رو که ديگه نگو (هممون همين شکلي ايما خود نويسنده هم مستثني نيست) بارها و بارها شده که امام جماعتمون مي‌گفت ۳ ۴ نفري نماز را برگزار کردند.

يه مثال ديگش اينه که بارها و بارها شده اشتباهي دستمون رفته رو کانال قرآن سريع عوض کرديم گفتيم هرچيزي وقتي داره الان مي‌خوايم استراحت کنيم. (در صورتيکه کانالاي ديگه هم چيزي نداشتن)

خلاصه وقتي در اون محيط قرار مي‌گيري تصوري در ذهنت از ۱۴۰۰ سال پيش نقش مي‌بنده که با صداي اذان همه‌ي مردم بدو بدو نداي محبوب  را لبييک گفته و شتابان به سمت مسجد روان هستند. خدا را شکر که خداوند به ما نشان داد که در فرسخ‌ها دور از اين شهر تجملي هم چنان مردمي هستند که در تاريکي شب از گزش مارها و عقربها حراسي ندارند و لبيک گويان به سمت حسينيه‌ها مي‌روند.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 21:44 توسط احسان عابدین نسب |

سلام رفقا

به امید خدا قصد داریم تا جهت شیرازه دادن به اردوهای جهادی بلاگی که چندی قبل در جهت خاطرات اردوی جهادی ساخته بودیم و لینکش نیز در پیوندهای بلاگ موجود است رو ۲باره زنده کنیم.

به همین جهت یک اکانت عمومی درست شده که علاقه مندان به ثبت خاطرات و مطالب مرتبط با اردوی جهادی می توانند از آن استفاده کنند. امید که این کار مورد رضای حق تعالی قرار گیرد و بتوانیم با نگارش حتی ۲ ۳ خط کمکی در راستای اشاعه اردوهای جهادی کرده باشیم.

از تک تک رفقا استدعا دام که حتمن در این امر کاهلی نکنند و ما را یاری کنند. (حتی اگر از سالهای قبل نیز خاطره ای در ذهن دارید از گفتن آن دریغ نکنید.

آدرس بلاگ : www.knt12-jahadi.blogfa.com

نام کاربري :mojahed@knt12-jahadi

رمز عبور:yamahdi

برای درج مطالبتان در بلاگ مذکور کافیست تا به www.blogfa.com بروید و با وارد کردن نام کاربری و رمز عبور درج شده در بالا به ثبت خاطره تان در خاطره ها بپردازید

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 0:53 توسط |

http://qoqnus.blogfa.com/post-58.aspx

همین!

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 16:10 توسط غلامرضا رجبی |

به نام حضرت دوست که هرچه هست از اوست

این قسمت رسیدن به اقامتگاه . . .

بالاخره پس از طی این مدت نسبتا طولانی و پر ماجرا به اقامتگاهمان در روستای چوخون ناحیه زنگیک بشاگرد رسیدیم. از وانت ها که پیاده شدیم دوباره غافلگیر شدیم . دیدیم که اهالی روستا با آغوشی باز و چهره ای گشاده برای استقبال از ما در کنار مسجد محل افامتمان صف کشیده اند . صحنه ی جالبی بود اهالی روستا یک طرف ایستاده بودند و بچه های ما در طرف دیگر (شبیه صحنه های نبرد ) وقتی که همه ی بچه ها جمع شدند. یکی از اهالی روستا شروع به خواندن قرآن کرد و در آن تاریکی شب صدای آسمانی قرآن به عنوان اولین کلام طنین انداز روستای چوخون شد. بعد از قرآن و مراسم قربانی همچون قبل روبوسی و سلام علیک شروع شد.درآخر نیز اهالی با آب خنک از ما پذبرایی کردند. به رسم ادب آقا محمد جواد از اهالی روستا قدردانی کرد .

بقیه در ادامه مطلب. . .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 23:5 توسط |

باد و پشه ها نسبت معکوس داشتن!باد که نمی اومد پشه ها می اومدن.

هر چند با چفیه صورتم رو می پوشوندم بازم خیلی اذیت می کردن و از هر منفذی برای نفوذ استفاده می کردن و نیش و ...!

 چند تا جمله همش بک گراند مخم بود:

رنج در دنیا مفتاح گنج است.

وقتی تعالی ارواح ما در مبارزه و جهاد است ریزش کوه نیز نعمتی است که باید شکر گزار آن باشیم.(سید شهیدان اهل قلم مرتضی آوینی)

سعی می کردم  به خودم بفهمونم:

هجوم پشه ها نیز نعمتی است...

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 8:39 توسط غلامرضا رجبی |

هوا گرم بود و موقع چاشت از دست پشه ها به چادر گرم تر پناه می بردیم.

ولو شده بودیم تو چادر که بحث از پشه ها و نیششون و زخمشو و این چیزا شد که یک دفعه (آقا)جوادگفت: بابا این ها که اصلا پشه نیستن!اینا یه نیشن که دو تا بال دارن!و تو هوا تکون می خورن.

کل چادر رفت رو هوا. هوا هم دیگه گرم نبود...

+ نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 12:36 توسط غلامرضا رجبی |

سلام(همان سلام ناب و زیبایی که یکی از اسمای خداوند نیز هست)

بعد از مراسم استقبال عده ای سوار وانت ها و بقیه سوار مینیوس شدند تا به محل اسکان بریم.منم همراه با میثم کنار راننده وانت نشتستیم. جاتون خالی مثل این بود که داشتیم وسط بیابونای تکزاس می رفتیم فقط یه لوک خوش شانس کم بود. تا رسیدن به روستای چوخون حدود 40 دقیقه راه بود و تا رسیدن به مقصد همه جا بیابان و برهوت بود . و فقط مسیر را چراغهای وانت روشن می کردند. بعد از احوال پرسی با راننده و ... درباره ی همه چی با هم تو این مسیر صحبت کردیم از جن و سرمای بی سابقه کشور گرفته تا کارت سوخت و احمدی نژاد و .... اگه بخوام همه ی صحبتا رو براتون بنویسم باید درست 40 دقیقه بشینید و بخونید به خاطر همین فقط یکمی از صحبت ها را می نویسم. . . .

بقیه در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 23:29 توسط |

تو جلسات فرهنگی قبل اردو دو سال بود که زور می زدیم یه راهی پیدا کنیم تا بچه ها بیان و ورزش صبحگاهی رو اصولی انجام بدن. پارسال که  قرار شد اصول رو بی خیال شیم و بچه ها همین جوری دنبال یه توپ بیافتن و حداقل یخشون وا بشه. 

ولی امسال به این رسیدیم که قبل از حرکت ماشین ها به سمت محل کار چند تا از بچه ها که مقبولیت عمومی دارن وایستن وسط و ورزش کنن تا بقیه هم دورشون جمع بشن و ورزش کنن.

عجب سناریویی !!!!

روز اولی که رفتیم سر کار بچه ها خودشون دایره وایستادن تا ورزش کنن!

خودم تعجب کرده بودم ولی یقینم بیشتر شد که وقتی قرار گذاشتیم خودمون نفرات اول کارهای فرهنگی باشیم و سعی کنیم تقوا رو رعایت کنیم خدا هم هوا رو داره.

هر گونه نقد و اصلاحیه موجب امتنان است.

+ نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 23:59 توسط غلامرضا رجبی |

قرار بود صبح ها قبل از اذان صحبت هایی از علما یا شهدا رو پخش کنیم. صبح روز چهارم پنجم بود که صادق(معاون فرهنگی اردو)اومد گفت چیزی پخش نکنید. کمیل(رئیس اردو) گفته!

قاطی کردم و کلی بهش توپیدم که مسخره کردین.گوش داد و آخرش یک کلمه گفت:فرمانده گفته!همین!

۱۰ دقیقه بعد رفتم پیشش و گفتم :هرچی شما بگین فرمانده!

نظر ندین دیگه نمی نویسم

+ نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 23:35 توسط غلامرضا رجبی |

برای اینکه هر کی خواست بتونه به مطالب جهادی سایت یک راحت دسترسی داشته باشه و هم یک تبلیغ و یادآوری برای مطالب و پشتوانه ها وپشت صحنه های اردو جهاد سازندگی بشه!

http://qoqnus.blogfa.com/post-33.aspx

+ نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 23:25 توسط غلامرضا رجبی |

هو السلام

نماز ظهر را بعد از سفری تقریبا ۲۰ ساعته در شیلات بندرعباس اقامه کردیم بعد از نماز آقای کاردانپور داشت کمی درباره ی اردو صحبت می کرد و چنین گفت تا بشاگرد ۳۶۰ کیلومتر دیگه راهه !!! یعنی از فاصله ی تهران شمال هم بیشتر

بقیه در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 22:25 توسط |

به نام خداند بخشنده مهربان

برای دانلود آهنگ سبکبالان صادق آهنگران بر روی شهیدان همیشه زنده اند کلیک کنید.

سبکبالان خراميدند و رفتند
مرا بيچاره ناميدند و رفتند
سواران لحظه اي تمکين تکردند
ترحم بر من مسکين نکردند
سواران از سر نعشم گذشتند
فغانها کردند و برنگشتند
اسير و زخمي و بي دست و پا من
رفيقان اين چه سودا بود با من؟
رفيقان رسم همدردي کجا رفت؟
جوانمردان جوانمردي کجا رفت؟
مرا اين پشت مگذاريد بي پا
گناهم چيست پايم بود در خواب
اگر دير آمدم مجروح بودم
اسير غبض و بسط روح بودم
در باغ شهادت را نبنديد
به ما بيچارگان زانسو نخنديد
رفيقانم دعا کردند و رفتند
مرا زخمي رها کردند و رفتند
برای دیدن متن کامل شعر به ادامه مطلب بروید ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 0:20 توسط |

سلام

یه مطلب تو سایت یک هست که خیلی خوب و جالب و راه گشا و دردناکه!

از اون جا حتما فایل صوتی اش رو هم دانلود کنید.

برای آماده شدن برای جهاد سازندگی در اردو و بیرون اردو باید یه جورایی زیاد تر از الان به این جور مسائل فکر کرد.

http://yek.ir/index.php?action=show_news&news_id=302

یا حق

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 14:41 توسط غلامرضا رجبی |

                                    بسیار سفر باید تا پخته شود خامی

  ما در دوران تحصیل در دبیرستان .قبل از آن و یا بعد از آن سفر زیاد کردیم و در این سفر ها تجربه های زیادی به دست آورده ایم و هر سفر خوبی ها و لذت ها وسختی ها و مشکلات مخصوص به خودش رو داره   ولی اردوی جهادی سراسر لذت و خاطره هست و حتی در سختی هایش هم  لذتی نه  و میتوان گفت که بیشتر تجربه هایی که در سفر های بسیار بدست می یاد در اردوی جهادی می بیشتر آنها را به یکباره بدست آورد .      حرف آخر ... اردوی جهادی کلاسی است که معلمش خدا و دانش آموزش ما (جهادگر ) و کتابش اخلاق و فصل اول این کتاب از خود  گذشتگی است                            

اردوی جهادی چون نمازی است که هر دفعه اش تازگی و لذت و عالم خود را دار د و باز هم اردوی جهادی.....   همه ی سفر ها در آن خلاصه شده

                                        

       

+ نوشته شده در شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 20:56 توسط |

مسئول روابط عمومي

مسئول تدارکات اردوي جهادي در آخرين مصاحبه خود چنين گفت :

"سلام

گروه تدارکات با مسئوليت نا محدود با مديريت آقاي محسن فلاح تفتي عضو فعال مي‌پذيرد . دارندگان با داشتن آي‌کيوي بالا و سابقه‌ مي‌توانند با آقاي مدير تماس يا به ايـــــــــــــــــشان ميل بزنند .

                                                                        با تشکر روابط عمومي تدارکات اردوي جهادي ۸۷"

                                                                                  خبرنگار اعزامي دوره ۱۲ - تفت

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 16:8 توسط |

سلام

از آنجایی که حضور در اردوی جهادی می تواند فضای خوبی برای ما همشهریان غرور آباد نفس اماره برای جدایی از خود باشه باید از قبل شروع کنیم و به قول معروف علی کنیم یعنی از ما حرکت تا از خدا برکت

پس منظورم اینه که برای شرکت در اردو علاوه بر اینکه سعی کنیم جهاد با نفس خودمون رو از حالا شروع کنیم باید در پی کسب امتیاز برای شرکت در اردو باشیم راه های کسب امتیاز هم قبض و نامه و برگزاری نمایشگاه(که برادر عزیزمون آقا مسعود مهدیان مسئولش تو دوره است) است. جزئیاتش رو یا با من تماس بگیرید یا میل تون رو چک کنید(اگه عضو گروپ هستید اگه نیستید هم عضو بشید.)

راستی یه مطلب خیلی قشنگ هم آقا امیر قاسم (جون) مطرح کرد که خیلی حال کردم :

آقا موبایل هامون رو برا اردو قلاف کنیم یعنی در طول اردو موبایل بی موبایل و گوشی ها رو هم مثل خونه که باهاش بای بای می کنیم بذاریم خونه و باهاش بای بای کنیم.

چرایی اش رو هم شاید خودش بگه بهتر باشه اما من هم با اجازه یه فزولی ای بکنم:

۱.روزمرگی سر تا پای زندگی ما رو گرفته شاید خلأ ی که ایجاد می شه وقت خوبی برای فکر کردن به خودمون باشه.

۲. اون جا که آنتن نمی ده پس می خوایم یا بازی کنیم یا بلوتوث یا از این قبیل کارا که پارسال هم دیدیم که تاثیر بدی رو اردوی خوبمون داشت.

۳.ما می تونیم با این کار که در سطح اردو مطرح می شه پایه گذار یه کار خوب باشیم تا هم امسال هم سال های بعد این خصوصیت خوب هم به اردوی جهاد سازندگی اضافه بشه و فضا بهتر وآماده تر بشه.

پایه هاش علی کنن و تو نظرات موافقتشون رو اعلام کنن

من هم نفر اول که با این نظر امیر که حرف دل خیلی هامون هم هست اعلام موافقت می کنه

حیدریم

التماس دعا

یا حق

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 21:46 توسط غلامرضا رجبی |