تبليغاتX
دوره 12

جلسه علاقمندان اردوي جهادي پنجشنبه 7 آبان ساعت 4 فلکه دوم صادقيه مدرسه راهنمايي براي اطلاعات بيشتر به سايت www.yek.ir مراجعه کنيد.


+ نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 23:27 توسط احسان عابدین نسب |

It's that time of year again, the Earth's northern hemisphere is tipping away from the warmth of the Sun. Days in the north are getting cooler and shorter, leaves are changing, animals migrating and many harvests are underway. The wet summer in New England this year should make 2009 a banner year for brightly-colored fall foliage in the area. Collected here are a group of photographs of recent Autumn scenes around the northern hemisphere. (32 photos total)

A group of Common Cranes gather in dawn light, on a lake in the German state of Brandenburg, close to Berlin September 26, 2009. From September to November tens of thousands of Cranes use the rural area close to the German Capital for a stopover during their migration from Scandinavia and Eastern Europe to their wintering quarters in Spain. The agricultural plains surrounding Berlin are among the biggest crane roosts in Europe with several tens of thousands birds gathering during the peak of migration. (REUTERS/Thomas Krumenacker)

ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 13:55 توسط احسان عابدین نسب |


Nine-year old Rohan Ajit Kokane set a new world record in the limbo skating under the cars. He rolled blindfolded only 8 inches above the ground. However, he said that in the future he would try to roll under more than 3 cars at once. In India, the enthusiasm to this sport is spreading very quickly among children.
 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 14:31 توسط احسان عابدین نسب |


برای دانلود موسیقی :::::: والا پیامدار محمد :::::: بر روی دکمه پایین کلیک کنید.
خواننده: فرهاد

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 23:46 توسط احسان عابدین نسب |

بيننده قلب مجري را مي‌خواند
گفت‌وگو با علي درستكار
اگر حالا ديگر بعد از چند سال، سريال‌هاي ماه رمضاني هويتي پيدا كرده‌اند و بودن و نبودن و چگونه بودن شان براي تلويزيون و مخاطبانش مساله مهمي‌به حساب مي‌آيد، مي‌شود همين ويژگي را در حد و اندازه‌اي ديگر در برنامه‌هايي كه براي دم افطار در شبكه‌هاي مختلف ساخته مي‌شوند هم ديد.

مخصوصا كه تشعشع زمان قبل و بعد افطار، آن قدر قوي است كه مي‌شود گفت، برنامه‌سازي براي اين زمان هم مختصات ويژه خودش را دارد. حدود يك‌سال از شروع برنامه «اين شب‌ها» مي‌گذرد و موفقيت اين برنامه باعث شده شبكه يك، اين برنامه را به صورت ويژه و به عنوان برنامه ويژه افطار روي آنتن بفرستد.

گپ و گفت ما با علي درستكار، مجري برنامه از صحبت درباره خود او و اجرايش شروع مي‌شود و به هر ترتيب به «اين شب‌ها» و بعد هم ويژگي‌هاي برنامه‌هايي كه در حوزه معارف ساخته مي‌شوند، مي‌رسد.

او متولد سال 46 در تهران است. در كودكي همراه خانواده‌اش به يزد برگشته تا پاييز 65 كه در دانشگاه امام صادق قبول شده و به تهران برگشته تا مقطع فوق‌‌ليسانس در رشته «معارف اسلامي ‌و تبليغ»، دروس اسلامي‌ و حوزه شامل فقه و اصول و فلسفه اسلامي ‌و فلسفه غرب و ارتباطات بخواند.

پايتان چطور به تلويزيون باز شد؟

از دوره راهنمايي اشتياق زيادي براي حضور در راديو و تلويزيون داشتم. ولي گذاشتم وقتش برسد. اين اتفاق سال 73 افتاد و از طرف دوست و استاد حرفه‌‌اي‌ام محمدجواد مباشري تهيه‌كننده خوب تلويزيون دعوت به كار شدم.

چه جوري؟ براي چه برنامه‌اي؟

از من تستي گرفتند و من به عنوان گزارشگر «صبح بخير ايران» شروع كردم. ساختمان صبح بخير ايران دم در جام‌جم است. بنابراين كارم را از برنامه‌هاي صبح، از دم در جام‌جم، از دستياري تهيه و گزارشگري شروع كردم و خوشحالم كه رشدم طبيعي و بدون رانت و پارتي بوده. چون رشد طبيعي خيلي ارزشمندتر است و به بلوغ جامع آدم منتهي مي‌شود.

رشد طبيعي اين روزها خيلي كم پيدا مي‌شود. فكر مي‌كنم خوشحالي شما هم از همين جاست.

به خاطر اين است كه حالا دارم لذتش را مي‌برم. اگر الان به يك توفيق نسبي رسيده‌ام، به خاطر دعواها و تشرهاي مباشري است كه به من كد داده و باعث رشدم شده و مرا به توانايي‌هاي متمايز و خاصم رسانده. خوشحالم كه روي شانه مديري يا دوستي سوار نشده‌ام.

آ

ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 1:51 توسط احسان عابدین نسب |

هو الرزاق
برنج طارم عطري فريدونکنار بوجاري صفر 2900

برنج طارم درجه 1 فريدونکنار بوجاري صفر 2800
 
برنج طارم درجه1 ساري بوجاري صفر 2500


برنج طارم درجه 1  ساري بوجاري 4%خرد 2400

www.d2d.ir


+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 12:44 توسط احسان عابدین نسب |

مرغ مورچه خوار که در کشور آرژانتین زیاد به چشم می خورد،آشیانه ی خود را به شکل تنور می سازد و به همین خاطردر این کشور به مرغ تنور مشهور است.

چند سال پیش یک جفت از این پرندگان بر بالای بنای یادبود که زینت بخش میدان شهر در پایتخت آن «بوینوس آیرس» بود، از گل و برگ اقدام به ساختن لانه ی تنوری شکل خود کردند.سپس چند نفر از کارگران شهرداری این لانه را ویران کردند.

 سال بعد، همان پرندگان بازگشتند و دوباره در همان جا شروع به ساختن لانه کردند بار دیگر کارگران شهرداری آشیانه را پایین آوردند.

پرندگان سال بعد آن نیز دوباره به همان جا بازگشته و اقدام به ساختن مجدد آشیانه ی خود کردند. این بار شهروندان به کارگران شهرداری فشار آوردند که کاری به کار آنها نداشته باشند.

نکته:ما چقدر در انجام کارهایمان سرسخت و ثابت قدم هستیم؟؟؟؟

+ نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 22:47 توسط احسان عابدین نسب |

سلام که نامي است از اسماي خدا تقديم به شما

قبل از عرض خاطره يک نکته‌اي را عرض کنم که اين بلاگ متعلق به همه است و نام کاربري و رمز عبور آن در سايت درج شده ، لذا بديهي است که آن کساني که خرده مي‌گيرند که چرا دير خاطره مي‌زنيد مي‌توانند خواننده نباشند و نويسنده باشند.

امسال نيز خداوند توفيق داد که بار ديگر از اين مردگي کمي فارغ شويم و در کنار مردمي به سخاوت کوير چند صباحي را زندگي کنيم ،که بلکه از آنها درس زندگي و قناعت و رضا و ايمان و شجاعت و پشتکار و محبت و صفا و صميميت و هزاران صفت خوب را ياد بگيريم.

امسال که رفتم جوخون انگار که 20 سالي بود که چوخون و مردمش رو مي‌شناختم و انگار که از بچگي تو چوخون بزرگ شده بودم ، خيلي حس راحتي با بچه‌هاي اونجا داشتم و با هم گرم مي‌گرفتيم و مثله دو تا دوست صميمي بعضي وقتا از کاراي هم ديگه ايراد مي‌گرفتيم و هم ديگه رو نصيحت مي‌کرديم و بعضي وقتا هم اين قدر گرم خنده و شوخي مي‌شديم که زمان از يادمون مي‌رفت .

بعد از ظهر بود که رفتم تو پارک بازي که تنها محل تفريح براي بچه‌هاي چوخون است و دنبال بهانه‌اي بودم تا رفقاي جديد پيدا کنم . بهانه نيز جور شد و در آخرش که مي‌خواستم بيام بيرون با بچه‌ها قرار گذاشتيم که بريم جاهاي ديدني اونجا رو به من نشون بدن.

قبل از خداحافظي هم با بچه‌ها يه مسابقه دو داديم که خيلي حال داد . خيلي‌هاشون با پاي برهنه مي‌دوييدند. فردا بچه‌ها آمدند و قرار شد که بريم مکان زيارتيشون رو ببينيم. دقيقا راس ساعتي که قرار گذاشته بوديم آمدند . وقت شناسي آنها براي من خيلي جالب بود . قبل از حرکت پرسيدم که تقريبا چه قدر راه است و بچه‌ها گفتن که 18 دقيقه !!‌ بعد از 5 دقيقه اول رسيديم به اول راه و تپه‌هايي که پشت آنها مکان زيارتي بود. اول راه خيلي خوب بود ، اما بعد از کمي جلوتر رفتن راه‌ها خيلي باريک مي‌شد منم که مي‌خواستم کم نيارم و نگن که اين بچه شهريه و ... :دي خودم رو از تب و تاب نمي‌انداختم و مي‌رفتم ناگهان در وسط راه ديدم که بچه‌ها از يه شيب خيلي تند از روي تپه‌هاي ماسه‌اي مسابقه دو گذاشتن و بدو بدو دوييدن پايين من که يه لحظه قلبم اومده بود تو دهنم ، پيش خودم گفتم عجب کاري کردم، به بچه‌ها گفتم بياين.اگه براي يکيشون اتفاقي بيفته يا زبونم لال ماري ،عقربي، کسي رو بزنه من چه خاکي تو سرم بريزم. ولي بعدش گفتم اگه بخوام بهشون گير بدم بدتر لجبازي مي‌کنن و تو مسير برگشتم اذيت مي‌کنن.بعدا 2 3 بار که باهاشون رفتم ديگه برام عادي شده بود و خودم هم از تپه‌هاي ماسه‌اي مي‌دويدم پايين، زيرا خطري نداره و آدم سر نمي‌خوره . رسيديم به مکان زيارتيشون ! من قبلش فکر مي‌کردم که اونجا کسي دفن هست ولي بعد که رسيديم فهميدم نه جايي هست که براي اعمال زيارتيشان آنجا جمع مي‌شوند . حاوي يه سايه‌بون بود که مثله اينکه مردا مي‌رن زيرش و يه اتاق کوچک که مخصوص آشپزي بود و نکته جالب اين بود که آشپزخانه را بدون هيچ ملاتي ساخته بودند و فقط با چيدمان سنگها روي يکديگر آن را ساخته بودند. روي زمين در محوطه بيروني سنگ‌هايي بود که جلب نظر مي‌کرد وقتي از آنها پرسيدم که جريان اين سنگ‌ها چيست گفتند که مثلا هنگامي که مي‌خواهند بزي را ذبح کنند در اينجا ذبح مي‌کنند يا گوشتش را در آنجا خورد مي‌کنند و ... و تعدادي سنگ را هم به شکل هرمي روي يکديگر چيده بودند و مي‌گفتند که در موعدي خاص از خاک تميز زير آن در شربت ميريزند و مي‌خورند به عنوان شفا و ...

خلاصه گردش جالبي بود حيف که من دوربين نبرده بودم که عکس بگيرم يا صداي بچه‌ها رو ضبط کنم . هنگام برگشتن گفتن که بيا از مسير ديگري برويم که نزديک‌تر است و آسفالت است . در طول مسير جايي را نشان دادند و گفتند که اينجا شغال زندگي مي‌کند يا گفتند که اينجا چشمه هست ولي آب نداشت و خشک نبود ناگهان يه کمي که کنديم ديديم که آب زلال و تميزي زد بيرون

موقع برگشت از بازيهاي محليشان پرسيدم و دو سه تا بازي جالب يادم دادند که از بازيهاي سنتي ايرانيان است و زمانهاي قديم هم در تهران بازي مي‌کردند مثل الک دولک و دو سه تا بازي ديگه در ضمن يه چيزي هم که به يادگار به من ياد دادند نحوه تير پرت کردن با تيرکمان بود . نحوه ساخت تير کمان خيلي ساده بود و فقط کافي بود که يه تيکه لاستيک باشه و مي‌شد تير کمان و لايش سنگ مي‌زاشتي و پرت مي‌کردي و تا فاصله دور مي‌رفت بعد از تقريبا 20 دقيقه پياده روي به محل برگشت رسيديم . قرار گذاشتيم که فردا نيز همين موقع به گردش برويم.

ان شالله منتظر قسمت‌هاي بعدي باشيد ياعلي

منبع : خاطرات و مطالب مرتبط با اردوهاي جهادي

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 2:16 توسط احسان عابدین نسب |

هو السلام

پروردگارا چگونه ترا به خاطر اين همه نعماتت سپاس گوييم در حالي که زيانمان عاجز و الکن است و حقا که "و ما قدروا الله حق قدره" ! پروردگارا حمد و سپاس ما را بپذير چرا که ما هيچيم و با شما معنا پيدا مي‌کنيم !

سلام به همه رفقاي ارزشي و ورزشي !

شادي اين صعود رو نيز در اين روز جمعه عزيز تقديم مي‌کنيم به ارباب و مولايمان حضرت صاحب الامر عجل الله تعالي فرجه الشريف که او حاضر است و ما غايب اميد که مشمول الطاف خفيه و ظاهريه ايشان همه مان گرديم

اي کوه حقا که عظمت و جبروتت ، عظمت و جبروت رب العالمين را به بندگان به درستي گوش زد مي‌کند و زيبايي و جمالت خود درس بندگي و عبوديت است !

ساعت 6 بود که رسيديم پاي مجسمه  دربند ، 5 تا سافه و 3 تا شير کاکائو و2 تا آب معدني گرفتيم و راه افتاديم. دو ساعت اول رو مثل فشنگ رفتيم بالا و جوگير بوديم و ييهو که به خودمون اومديم ديديم چه قدر زود  رسيديم به ميانه راه،تقريبا ساعت 9 بود که رسيديم به نزديکياي ايستگاه 5 ، حال زمان انتخاب بود بين ايستتگاه 5 و ايستگاه 7 و ما راه ميانبر ايستگاه 7 رو که از پايينم مقصدمون بود رو انتخاب کرديم. 

پس از نوشيدن از آب چشمه‌اي گوارا به آبشاري بکر با آب زلال رسيديم و جاتون خالي يه دلي از عزا در آورديم و يه آب تني مشتي کرديم . خيلي چسبيد جاي همتون سبز سبز سبز سبز سبز بود :دي. البته همه اين اتفاقا به اين سرعتم اتفاق نيفتاد و روند عادي خودش رو طي مي‌کرد و در حين کوهنوردي يه عالمه با هم گپ زديم و خيلي خنديديم و بعضي وقتا هم تفکر کرديم ،در کل در مورد خيلي چيزا صحبت کردم از خاطرات خاک گرفته دوران دبيرستان تا فوايد کوهنوردي و درسايي که ميشه از کوه و کوهنوردي گرفت و هم چنين برنامه‌هايي که سري‌هاي بعد تو کوهنوردي اجرا کنيم بهتر مي‌شه! مخصوصا جزئيات رو  نمي‌گم تا خودتون پپاشين بياين. بر مي‌گرديم به ماجرا خلاصه بعد آب تني دوباره راه افتاديم و بعد از توقفات و تاملات و زمزمه کردن آوازهاي فرحبخش اي ايران اي مرز پرگهر و امثالهم و گرفتن عکس و فيلم و ... ساعت 2 بود که به ايستگاه 7 رسيديم ، ايستگاهي که براي خود من هميشه يک آرزو بود ولي امروز و دفعه قبل له خاطره تبديل شد :دي البته ما هنوز خيلي راه داريم تا کوهنورد بشيم چرا که کوهنوردي اصولي دارد و ديمي نمي‌شه گفت که ما کوهنورد شديم ولي مي‌تونيم بگيم که ما ثابت کرديم که هيچ چيز محاالي محال نيست . چرا که محاليت شايد در بعضي مواقع نسبي باشد و يا توهم باشد که محال است و با پشتکار و دلسرد نشدن و ... به ممکن تحقق مي‌بخشد . خلاصه اين 2 مرحله صعود و بالا بردن رکورد از 5 به 7 رو به همه رفقا تبريک عرض مي‌کنم و اميدوارم که اين صعودها مقدمه صعود الي الله قرار بگيره و خداوند توفيق اين کوهنوردي رو از ما صلب نکنه .

بعد از يکمي نشستن در ايستگاه هفتت بليط تله کابين را بيع نموده و در دو مرحله به شهر تهراني که خيلي از نظر خودمون ازش دور شده بوديم هبوط کرديم.

در اين صعود افراد زير حاضر بودند :

1- ياسر حسين بيک

2- سيد عليرضا سادات حسيني

3- احسان عابدين نسب

اسامي بر اساس حروف الفباست .

هرکي که دوست داره که در برنامه‌هاي بعدي شرک کنه بسم الله در نظرات اعلام آمادگي منه که ما خبرش کنيم

صعودهاي قبلي را مي‌توانيد در اينجا مشاهده کنيد

+ نوشته شده در جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 20:27 توسط احسان عابدین نسب |

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 23:43 توسط احسان عابدین نسب |

ای ابوذر! خدا را چنان پرستش کن که گویا او را می‌بینی، زیرا اگر تو او را نمی‌بینی او تو را می‌بیند

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 21:48 توسط احسان عابدین نسب |

An experienced and wise master grew tired of his apprentice complaining.

One morning, he sent the apprentice for some salt.
 
When the apprentice returned,
the master instructed the unhappy young man
to put a handful of salt in a glass of water and drink it.
 
"How does it taste?" the master asked.   
 
"Bitter," spat the apprentice.
 
The master chuckled and then asked the young man
to put a handful of salt in the lake nearby.
 
The two walked to the nearby lake.
After the apprentice swirled his handful of salt into the water,
The old man said,
"Now drink from the lake.."
 
As the water dripped down the young man's chin, the master asked,
"Now, how does this taste?"
 
"Fresh and sweet" remarked the apprentice.
 
"Do you taste the salt?" asked the master.
 
"No," said the young man.
 
At this, the master sat beside the young man who so reminded him of himself at one time and held his hands. 
 
He told the young man,
"The pain of life is pure salt; no more, no less.
The amount of pain in life remains exactly the same.
However, the amount of bitterness we taste
depends on the container we put the pain in.
 
So, when you are in pain,
The only thing you can do is to enlarge your sense of things
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 14:0 توسط احسان عابدین نسب |

سلام رفقا

هر جمعه از این هفته برنامه فوتبال برقراره

مکان: وردآورد-شهرک دانشگاه شریف-دومین چهارراه سمت راست-روبروی پادگان شهید خرازی- سالن الزهرا

ساعت:۱۰ تا ۱۱:۳۰

ظرفیت محدود است.

می تونید رفقا و فامیل هایتان را هم بیارید.

هرکی می خواد بیاد به من زنگ بزنه

مبلغ: ۴ جلسه ۱۲۵۰۰ تومان

اگه بخواهید جلسه ای بیایید ۳۵۰۰ تومان

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 12:58 توسط احسان عابدین نسب |

جهاد در عصر ما چيست؟
سلام به همه شما خوبان
 ما فكر كرديم همينكه بگوييم حزب اللهي و مومن هستيم كافيست و ما آزمايش نخواهيم شد
به نظر حقير فرار و شانه خالي كردن از مسئوليت جهاد خواهد بود كه بگوييم باب جهاد بعد از جنگ بسته شده. متاسفانه به غلط براي ما نهادينه شده كه معناي لغوي جهاد يعني جنگ نظامي،در صورتيكه چنين نيست و جهاد را مي توان به عنوان مبارزه به صورت كلي گرفت ،اعم از مبارزه با نفس،مبارزه علمي، فرهنگي،نظامي،... .ممكن است در يك مقطع صورتهاي مختلف مبارزه همزمان وجود داشته باشند و در زمان ديگر فقط زمينه براي يكي از آنها فراهم باشد
در واقع هيچ زماني نيامده و نخواهد آمد كه باب جهاد بسته باشد. چون جهاد هست پس شهادت هم هست در متون ديني ما هم بر اين امر ثقه گذاشته شده است مداد العلماء افضل من دماء الشهدا یا و من یخرج من بیته مهاجرا الی الله و رسوله ثم یدرکه الموت و فقد وقع اجر و اجره علی الله و کان الله غفورا رحیما

همواره جماعت مومنان بر سر دو راهي قرار دارند كه آيا جهاد را انتخاب كنند يا عذرتراشي و خانه نشيني؟
البته مومن خانه نشين هم به بهشت خواهد رفت چرا كه در جرگه اصحاب اليمين است ولي فاصله ي بين او با مومن مجاهد شايد هم چون فاصله اش با اصحاب الشمال باشد. مومنين مجاهد انسانهايي هستند وظيفه شناس و خستگي ناپذير كه فقط رضاي محبوب براي آنها مهم هست و لذا خستگي و رنج و سختي اين دنيا را به جان خريده و با آغوش باز به استقبال آن رفته چرا كه به خوبي مي دانند كه هيچ معامله اي پر سودتر از اين نمي توانند بكنند  كه اندك سرمايه شان كه همان جانشان است را به بهايي گزاف معامله كنند
از ديگر خصوصيات مومنين مجاهد مي توان به همت بلند آنان و هم چنين داشتن تدبير و قوت تصميم گيري آنان اشاره كرد كه مي توان گفت كه تمايز آنان با مومنين نشسته در سه عامل فوق است
از خداوند تمنا داریم که در وهله ی اول ما را در گروه مومنین و سپس مومنین مجاهد که السبقون السبقون اند همه ما را قرار دهد

+ نوشته شده در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 11:45 توسط احسان عابدین نسب |

سلام به همه شما خوبان

امسال نیز گاه اردوی جهادی فرا رسید. ضمن عرضه خسته نباشید به همه ی عوامل شورا و همچنین حاضرین در اردو از تک تک رفقا التماس دعا داریم .

با عشق بیل بزنید که بشاگرد میعادگاه عشاق است.  

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 13:22 توسط احسان عابدین نسب |

منبع : http://az-soraya.blogfa.com/

اين مقاله غير رسمی و بر مبنای تحقيقات شخصی است.   

مقدمه:

 به آسمان نگاه کنيد، زلزله ها از آسمان می آيند

مدتی است که با يک تکنولوژی استثنائی به اسم "هارپ" آشنا شده ام و در پیامد اين آشنايی تمام اینترنت را برای منابع ایرانی در مورد این موضوع گشتم، اما به نتیجه ی خاصی نرسیدم. اگر شما در گوگل "HAARP"  را جستجو کنید به هزاران هزار وب سایت برخورد خواهید کرد که در مورد HAARP نوشته اند... اما همه ی آنها به انگلیسی هستند. نهایتا ایرانی های عزيزی که با زبان انگليسی آشنايی ندارند در مورد این مسئله ی حساس خبری نخواهند داشت، و ندانستن به اين معنی است که از طريق هارپ هر  آسيب و بلايی  که دلشان می خواهند سر مردم دنيا بیاورند، و در اخبار ها و روزنامه ها به عنوان "پدیده های طبیعی" تقديم مردم کنند و مطمئنا کسی که در مورد هارپ چیزی نمی داند خام این حرف ها خواهد شد.

حوادث طبيعی در طول ميلیون ها سال طبيعی بوده اند بغير از ده های اخير که اين حوادث برخی طبيعی و برخی ديگر از طريق تکنولوژی های پيشرفته توليد و به جان و مال مردم لطمه ميزنند.

اين حوادث ظاهراً طبيعی که غير طبيعی توليد ميشوند (مثل زلزله، طوفان ها، خشکسالی ها و سيل های بی شاخ و دم) را امروزه از طريق فرستادن ماکرو ویو (microwave) از ماهواره ها و پروژه هاي هارپ بوجود می آورند. قابل گفتن است که زلزله را نیز ميتوان از طريق انفجار بمب اتمی در چاهای عميق نيز توليد کرد.

من به عنوان شخصی که با تحقیق هایم به دنبال حقیقت های پوشیده هستم، وظیفه ی خود می دانم که جواب هایی را که پس از مطالعه در این مورد به دست آورده ام را به زبان فارسی، همراه با عکس و فیلم در اختیار ایرانیان بگذارم.

اگر چه این مسئله یک مسئله ی جدید و در عین حال به اثبات رسیده است، ولی با این حال در مورد آن تبلیغاتی انجام نمی شود. من نیز مسئله را از لحاظ علمی به طور مطلق مطرح نخواهم کرد. آنچه را که می خوانید بیشتر جنبه ی آگاهی دارد و تحقیق بیشتر در این مورد به عهده ی شما خواهد بود.

از هر کسی که این مقاله را می خواند خواهش می کنم این مسئله را جدی بگیرد. برنامه های وحشتناکه هارپ در راه است و همینطور که خواهید خواند علائم آن در ایران دیده میشود. این نوشته را بخوانيد، و به این بلاگ در بلاگ هایتان لینک بدهید یا حتی نوشته ی من را در بلاگ هایتان بگذارید ، به دوستان ایمیل کنید، و کلا از هر طریقی که می توانید دیگران را نیز مطلع سازيد، تا شاید بتوانیم جلوی عملکرد اين سیستم و آن هایی که کنترلش می کنند را بگیریم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 10:33 توسط احسان عابدین نسب |

سلام به همه شما خوبان

ای که دستت می رسد کاری بکن/ پیش از آن کز تو نیاید هیچ کار

   سخن کوتاه باید و السلام

برای ثبت نام در اردو فقط تا ساعت ۱۲ ظهر شنبه وقت هست. یه وقت دیر نجنبید و آخرش حسرت بخورید ....

برای ثبت نام بایستی به آدرس www.yek.ir/oj مراجعه کنيد.

 

+ نوشته شده در جمعه دوم اسفند 1387ساعت 2:10 توسط احسان عابدین نسب |

سلام به همه رفقای با عشق خودم

    رفقا جهادی داره صدامون می زنه که بریم ؟ اگه که پايه ايد بيايد که بسم‌الله وگرنه ....

حداقل گوشاتون رو بگيريد که صداش  رو نشنويد وگرنه هممون مسئوليم .

البته اونايي که خانوادشون بنا به دلايلي اجازه نمي‌دن ولي خودشون مشتاقن که بيان حسابشون سواست

هرکي مي‌خواد بياد در يک حرکت نمادين در قسمت نظرات يه لببيک يا حسين اضافه کنه و يک جمله در وصف جهادي بگه

يه نکته هم اضافه کنم فرض کنيد هيچ کدوم از بکس نيست و فقط شماييد و يه بيل و يه زمين فقط براي رضاي حضرت دوست

 از همه‌ي جهادي کارا و بچه ‌هاي با عشق و هيئتيا و يا مراما و با معرفتا و کار درستا و ... تقاضا نمي‌کنم فقط تذکر مي‌دهم که الآن اگه در حمايت اردو جهادي کاري يا پستي يا مطلبي يا چيزي ننويسن فردا ديره پس بسم الله هر چقدر عرضه داري برا جهادي بريز وسط و مثل غزه از جهادي دفاع کنيد

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 0:0 توسط احسان عابدین نسب |

سلام به همه شما خوبان و ورزشکارهای عزیز !

شادی این صعود را تقدیم می کنیم به خالق یکتا به عنوان شکرانه سلامتیمان و هم چنین به  مولا امام حسین - علیه السلام۰ و هم چنین آقا اباالفضل العباس و هم چنین ولی عصرمان آقا امام زمان-عج الله تعالی فرجه الشریف!

چهارشنبه گوشیم رو ور داشتم و به محمد جواد که می دونستم اگه تهران باشه پایست اسمس زدم که محمد فردا کوه میای تا ایستگاه ۷ ؟ بلافاصله جواب اومد که آره چرا که نه! بعد با هم صحبت کردیم و قرار مرارامون رو گذاشتیم و به چند تا دیگه از بچه های پایه ای که تریپ کوهنوردی ما رو می دونستن و نق نمی زدن و شرط مرط نمی زاشتن هم اسمس زدم قرارمون شده بود بلافاصله یعد نماز ساعت ۶ دم گلدیس از جواد هم تشکر می کنم که به خاطر بکس از پاسداران اومده بود آریاشهر که بچه ها رو سوار کنه در صورتیکه به ولنجک خیلی نزدیک بود. یکی از بچه ها خواب مونده بود و موبایلش هم دی شارژ شده بوده و خاموش بود یکمی منتظر اون شدیم که الحمدلله قبل از اینکه ما از قفس بپریم ما رو پیدا کرد و به ما پیوست. ساعت ۷ بود که دم ولنجک بودیم. این سری فقط یک نفر تو گروهمون بود که سابقه ایستگاه ۵ و کلن کوهنوردی رو نداشت با این حال اصلن غر نزد و پا به پای بقیه یچه ها اومد بالا یاسر هم بنده خدا به شدت دلدرد گرفته بود ولی اصلن به روی خودش نمیاورد و پابپای بقیه می اومد بالا که آدمی رو یاد این حدیث می انداخت که مومن غمها و رنجهایش در درونش است و گشاده روییش در صورتش.

در راه در مورد همه چی صحبت کردیم از شیر مرغ تا جون آدمیزاد و تقریبا غیر از دو بار در مسیر رفت توقف نکردیم ساعت ۱۱ بود که ایستگاه ۵ رو زدیم(یعنی فتح کردیم). از اونجا به بعد رو به بچه ها گفتم من نذر کردم باید تا ایستگاه هفت هرجوری شده برم لا تثریب علیکم-بر شما هیچ سرزنشی نیست- تا همینجاش رو هم خیلی مرام گذاشتید و اومدید به جواد (که تاحالا بارها به ایستگاه ۷ رفته بوده و خودش می گفت که من چشم بسته هم می تونم  تا ایستگاه ۷ برم )گفتم  تا ایستگاه ۷ چه قدر راهه؟ با یه حساب سر انگشتی بهش گفتم ایشالله پایین بهتون می رسم شما ها تا بخواهید برگردید ۳ ساعت تقریبا تا پایین راهه منم تا رسیدم سریع با تله بر می گردم.

دو تا آب معدنی ور داشتم با یه ساقه طلایی و دیگه تو ایستگاه ۵ وای نستادم سریع گوله کردم برم بالا (مسیری که هیچ تجربه  ای ازش نداشتم و بهتره بگیم که اصلن مسیر نداشت چون که بهمن همه ی مسیرها رو پوشونده بود) اول راه گرم بودم گفتم بزار بندازم از بقل دکلای تله برم بالا که طبق اصل حمار نزدیک تره یه ۲۰۰ متر بیشتر نرفته بودم که دیدم ییهو قلبم داره از قفسه سینم می زنه بیرون همچین تپشی گرفته بودم که نگو اولش فکر کردم به خاطر تندی شیبه (هرچند که بارها شیب های تندتر از این رو هم رفته بودم و چنین چیزی برایم پیش نیامده بود) ولی بعد که کمی استراحت می کردم و دوباره راه می افتادم میدیدم فرقی نکرد. یک نکته ای هم که بهش پی بردم این بود که اگه تو مسیر برفی بخوای از مسیرهای جدید بری کلی از انرژیت گرفته می شه چرا که هر بار که پات رو می زاری توی برف و در میاری خیلی انرژی می گیره .به سمت راستم نگاه کردم دیدم که چند تا جای پا می بینم پا هام رو گذاشتم توی جای پاها و اونها رو ادامه دادم بلاخره یک مسیر با شیب ملایمتر پیدا کردم و گفتم دمش گرم بیشترم طول بکشه بهتر از اینه که خسته بشم. از مسیری به پنهای ۳ متر فقط ۲۰ سانتش قابل تردد بود و بقیش رو بهمن گرفته بود اون رو ادامه دادم و رفتم بالا در دور دست ۲ تا کوهنورد رو مشاهده می کردم (تا پایان مسیری ۳ ساعته کلن ۵ نفر رو دیدم که تو ۱ ساعت آخر فقط خودم بودم. این ۵ نفری که دیدم ۳ تاشون با هم بودن و دو تاشون با هم و همشون مجهز مجهز بودن و کفش کوهنوردی و کاپشن مخصوص و دستکش کوهنوردی و دو تا عصا و یک کوله و عینک مخصوص و کلاه مخصوص داشتن و من فقط خودم بودم  با یک کفش معمولی و یک شال گردن و یک دستکش و یک کلاه و یک آب معدنی و یک ساقه طلایی )

'هشتمین یادمان کوهنوردی ایستگاه ۷ -خدایا شکرت!

خودم رو رسوندم به اون دو نفر و فهمیدم که اون جای پاها برای اونا بوده تا اونجا هیچ مشکلی نبود چون که پاهام رو می زاشتم توی جای پای آنها و مسیر رو اون جای پاها مشخص می کرد. یه نکته ای هم که یادم رفته بود این بود که تله کابین تا ۲ یا ۳ بیشتر نسیت. با آنها سلام کردم و از اونها پرسیدم که تا ایستگاه۷ جند ساعته؟ گفتند: از اینجا دو ساعت راهه یهو جا خوردم چون من قبلش فکر می کردم که بیشتر راه رو اومده باشم ازشون پرسیدم که تله تا ساعت چند هست ؟ گفتند که امروز چون باد زیاده تا ساعت ۲ بیشتر نیست گفتم الان ساعت چنده ؟ گفتن یک ربع به یک. اولش  تا منو دیدن گفتن کفشت رو ببینم وقتی نشون دادم  کم مونده بود فحشم بدن گفتن چرا این شکلی اومدی مگه کوه بچه بازیست؟ ولی بیشتر از این بهم نگفتن که منو نترسونن فقط بهم گفتن برگرد برو پایین پسر این کار تو نیست. ما رو که می بینی با تجهیزات کامل اومدیم و شب می خوایم بالا بخوابیم. منم مثه این بچه تقسا گفتم هرجوری شده من باید برم بالا دیگه حسش نیست که پایین برم چون مسیر برگشت با وضع من بمراتب سخت تر بود .گفتن اگه بری بالا بخوای برگردی کم کم  ۵ یا ۶ می رسی تا ایستگاه ۵. من هی اصرار کردم و آخرش گفتن هرکاری می خوای بکن از اونا زدم جلو و تازه بدبختی راه شروع شد اولش برای اینکه اونا حس نکنن من کم آوردم با سرعت جاشون گذاشتم ولی یکم جلو تر رفتم دیدم بقلم یه دره هست و برفها یخ زدن و هیچ جای پایی هم نیست به خاطر این تنها کاری که می تونستم بکنم این بود که پا هام رو می کوبیدم تو یخا و یه جا پا درست می کردم و می رفتم جلو تو راه پیش خودم می گفتم اگه برسم و تله کابین بسته باشه چی کار کنم؟ به خودم گفتم آخرش اینه که می رم اون هتلی که جواد می گفت پشته ایستگاه هفته و بعد به خونه زنگ می زنم و قضیه رو می گم و می گم فردا ییان بالا پول اتاق رو بدیم و بریم. از طرفی هم می گفتم من تو این راه به این صعب العبوری چی کار کنم راه رو هم که بلد نیستم. یکمی رفتم بالا و بعد از ۲ ۳ کیلومتری که از اونا با سرعت با همین وضعیت دور شدم  دیدم که ۵ متر اونور تر یه کله از پشت بلندی زده بیرون سریع رفتم جلو تر و دیدم دو سه نفر کوهنورد دارن می رن بالا سریع رفتم پیششون و اولین حرفی که بهشون زدم این بود که چه قدر مونده ؟  گفتن که نیم ساعت ۴۵ دقیقه و به ساعتم نگاه کردم دیدم ساعت ۱ هستش بهشون گفتم به تله می رسم  گفتن آره .  به من گفتن بابا دمت گرم خیلی خوب اومدی تا اینجا تونستی ما رو بگیری. گفتم چطور مگه منو تو راه دیدین گفتن نه وقتی ما می اومدیم کسی نبود یهو خیلی روحیه گرفتم و شارژ شدم و بهشون گفتم من ۵ دقیقه قبل دو نفر رو دیدم می گفتند ۲ ساعت راه مونده گفتند نه بابا. (البته اون دو نفر راست می گفتند از اون مسیری که داشتند می رفتند بعید هم نبود دو ساعت راه مونده باشه) بعدش تشکر کردم و گازش رو گرفتم رفتم حاضر نبودم که حتی یک ثانیه رو هم از دست بدم چون ممکن بود به تله نرسم.

وقتی از اونا دور شدم و دیگه معلوم نبودن جلوم را دیدم یاد جواد افتادم جواد پایین به من گفت از همه بدتر اون بالا اون بادیه که میاد و برفا رو می زنه به صورتت نگاه کردم باد با یک سر و صدایی مثل صدای مرگ برفها رو می شست و می برد و باعث می ششد که برفای مونده یخ بزنن . رفتم و رسیدم به اونجا چاره ای نبود چون که مجبور بودم اگه می خوام برم تله از اونجا رد شم باز پایین تر که بودیم جواد می گفت کسایی که می خوان به دماوند صعود کنند باید حسابی آموزش دیده باشن چون بعضی وفتا سرعت باد این قدر زیاده که آدم رو پرت می کنه پایین یکبار که قشنگ نزدیک بود پرت شم پایین به خاطر شدت باد. یک بارم باد کلاهم رو پرت کرد و با احتیاط رفتم از رو دامنه دره ور داشتمش تا اونجا نگام به تله کابینایی بود که داشتن رد می شدن و روحیه می گرفتم یهو دیدم تله وایستاد قلبم حری ریخت بعد چند دقیقه دیدم راه افتاد و نفس راحتی کشیدم فقط خدا را شکر می کردم که کسی از رفقا خر نشد و با من بالا نیمد چون اگه حادثه ای براش پیش میومد خودم رو هیچ وقت نمی بخشیدم باز اگه برا خودم حادثه ای پیش میومد راهی بود که خودم انتخاب کرده بودم. یه سری میله رو دیدم و برای حفاظت از خودم در مقابل باد به اونا می چسبیدم و یه نگاهمم از اول تا آخر به جایی بود که پام رو می زارم که یخ نزده باشه یا اگه یخ زده بود از دره فاصله می گرفتم وکم کم تپه ی آخری رو  بالا رفتم و یهو ایستگاه تله کابین رو دیدم تو راه هم هرجا احساس می کردم که ضعف گرفتدم دو تا ساقه طلایی می خوردم ولی وای نمی ایستادم که بعدا فهمیدم اینکه استراحت نمی کردم تو اون شرایط خدایی بوده با ماجرایی که جواد رسیدم پایین برام تعریف کرد. از یک جایی به بعد بین میله ها طناب کشیده بودند تا کوهنوردا طناب رو بگیرن و باد اونها رو پرت نکنه تو اون شرایط پیش خودم می گفتم ببین اینایی که قله های دماوند یا اورست رو فتح می کنند با چه شرایطی رو به رو هستند اینکه در مقابل اونها مثل تپه است.

بلاخره رسیدم به ایستگاه هفت تا رسیدم مکث نکردم و رفتم تو ایستگاه تا رسیدم اتفاقا یکی از بچه ها به موبایلم زنگ زد تازه مئقع حرف زدن فهمیدم که لب و لوچم یخ زده و به سختی می تونستم صحبت کنم. دقیقا ساعت ۲ بود ومسئول تله کابین می گفت یکم دیگه تعطیل می شه موقع برگشت تو تله کابین اتفاقا یکی از کارکنان تله هم نشسته بود و وقتی بهش گفتم که از ۵ تا ۷ رو تنهایی اومدم کلی دعوام کرد و گفت این چه کاری بود که کردی اولن بدون تجهیزات ثانیا تک نفری ! گفت همین چند روز قبل جسد یه روسیه زیر برفا به مدت ۱۹ روز مدفون شده بوده و تازه کشیدنش بیرون یا می گفت هفته ی قبل یه دختره همین حوالی جلوی چشم خواهرش فوت می کنه.ممسئول تله کابین می گفت که دما اونجا -۷ درجه بود و هم چنین می گفت که سرعت باد ۱۲۰ کیلومتر در ساعت بود .

وقتی رسیدم پایین درست همانطور که پیش بینی می کردیم بچه ها هم همون موقع رسیدن وقتی به جواد تپش قلبم رو گفتم گفت به خاطر سراشیبی نبوده و به خاطر اینه که ایستگاه هفت اکسیژن کمتره و وقتی بهش گفتم استراحت نکردم گقت چند وقت پیش یه تیم کوهنوردی داشتن می رفتن ایستگاه هفت و یکی از اعضا گروه می گه شما برید من ۱۰ دقیقه استراحت کنم راه می افتم بنده خدا خوابش می بره جسد یخ زدش رو یه هفته بعد پیدا می کنن.

  افراد حاضر در این صعود :

۱- محمد جواد اسکندری

۲-یاسر حسین بیک

۳- سید احمد خلیل پور سیدی

۴- احسان عابدین نسب

۵- امیر حسین فرج اللهی

۶- محسن فلاح

۷- محمد حسین قاضی زاده

-اسامی به ترتیب حروف الفباست-

+ نوشته شده در جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 11:53 توسط احسان عابدین نسب |

بسم الله الرحمن الرحيم

برادر مجاهد جناب آقاي اسماعيل هنيّه

سلام عليكم بما صبرتم

صبر بيست روزه‌ي شما و مجاهدان دلير و از جان گذشته و آحاد مردم غزه در برابر يكي از فجيع ترين جنايات جنگي جهان و تاريخ، پرچم عزت را بر سر امت اسلام به اهتزاز در آورده است. شما ثابت كرديد كه دل سرشار از ايمان به خدا و قيامت و روح منيع و عزيز مسلماني كه ذلت و تسليم درباره‌ي ظلم و زور را بر نمي تابد، آنچنان قدرتي مي آفريند كه حكومتهاي جبّار و مستكبر و ارتشهاي مجهّز در برابر آن ناتوان و ذليل اند.

ارتشي كه قدرت فداكاري و شهادت طلبي شما آن را بيست روز است پاي در گل در پشت دروازه ‌هاي غزه به خفت افكنده همان است كه ظرف شش روز بخشهاي عظيمي از سه كشور عربي را زير سيطره‌ي خود در آورد. به ايمان و توكل خود، به حسن ظنّ خود به وعده‌ي الهي،‌ به صبر و شجاعت و فداكاري خود بباليد كه امروز همه‌ي مسلمانان به آن ميبالند. جهاد شما تا امروز آمريكا و رژيم صهيونيست و حاميان آنان و سازمان ملل و منافقان امت اسلامي را رسوا كرده است.

امروز نه فقط ملّتهاي مسلمان، كه بسياري از ملتهاي اروپا و آمريكا حقانيت شما را از بن دندان پذيرفته‌ اند. شما همين امروز هم پيروزيد و با ادامه‌ي اين ايستادگي شرافتمندانه دشمن زبون و ضد بشر را باز هم بيشتر به ذلت و شكست خواهيد كشاند. انشاءالله

بدانيد كه “ما وَدَّعَك رَبُّك و ما قَلي” و بدانيد كه “و لَسَوفَ يُعطِيك رَبُّكَ فَتَرضَي” انشاءالله با اينحال حوادث خونين و فاجعه بار غير نظاميان فلسطيني بخصوص كودكان مظلوم و معصوم، دلهاي ما را غرق خون كرده است. حوادث ناشي از جنايتهاي غاصبان فلسطين كه هر روز چندين بار از همه‌ي كانالهاي تلويزيوني ما پخش مي شود ملت ما را ماتمزده و عزادار ساخته است. اَعظَمَ الله لَكُم الجَزاء وَ عَجَّل لَكُم النَّصر، بدانيد كه وعده‌ي خدا راست است كه فرمود: ” وَ لَيَنْصُرَنَّ اللَّهُ مَنْ يَنْصُرُهُ إِنَّ اللَّهَ لَقَوِيٌّ عَزِيز” و فرمود: “وَ مَن جاهَد فَانّما يُجاهِدُ لِنَفسه …”

خيانتكاران عرب هم بدانند كه سرنوشت آنان بهتر از يهوديان جنگ احزاب نخواهد بود كه خداوند فرمود: “و اَنزَلَ الَّذين ظَاهَرُوهُم مِن اَهلِ الكِتَاب وَ مِن صَيَاصِيِهم …” ملتها با مردم و مجاهدان غزه اند. هر دولتي كه بر خلاف اين عمل كند فاصله‌ي خود و ملّتش را عميق تر ميكند و سرنوشت چنين دولتهايي معلوم است. آنها نيز اگر به فكر زندگي و آبروي خودند بايد سخن اميرالمؤمنين عليه السلام را به ياد آورند كه فرمود: “المَوتُ في حَياتِكُم مَقهورين وَ الحَياةُ في مَوتِكم قاهِرين” به شما و مبارزان غزه و همه‌ي مردم مظلوم و مقاوم شما درود مي فرستم و در كنار همه‌ي تلاشهايي كه دولت جمهوري اسلامي ايران در حمايت از شما وظيفه‌ي خود دانسته است، شب و روز هم شما را دعا ميكنم و صبر و نصرت را براي شما از خداوند عزيز قدير مسألت مي كنم.

 

و السلام عليكم و علي عباد الله الصالحين و رحمة الله و بركاته

سيد علي حسيني خامنه اي

18 محرم 1430

26 ديماه 1387

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 18:21 توسط احسان عابدین نسب |

اگر من جای او بودم همان اول که اول ظلم را می دیدم از این مخلوق بی وجدان جهان را با همه زیبایی و زشتی به روی یکدگر ویرانه می کردم

 

آدرس سایت ها و بلاگ ها در مورد غزه

نجات غزه

نجات غزه ۱

امت اسلامی

Free Gaza

من نسکافه نمي‌خورم

Gaza Today

در صورت امکان چندين بار وارد سايتهاي مذکور شده تا اين سايتها در بالاي ليست سايتهاي پربيننده گوگل قرار بگيرد. به همه بفرستيد

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم دی 1387ساعت 1:39 توسط احسان عابدین نسب |

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 22:49 توسط احسان عابدین نسب |

سلام رفقا به نظر شما ما در حد خودمون چطور می تونیم با اسراییل مقابله بکنیم و از مردم مسلمون و مظلوم غزه دفاع کنیم ؟؟

رفیق من  نیستی اگه تو قسمت نظرات به سوالم جواب ندی هر چند تکراری باشه

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 23:25 توسط احسان عابدین نسب |

برنج طارم عطری درجه ۱ کیلویی۳۰۰۰ تومان

بدو بدو آتیش زدم به مالم

از فک و فامیلم بپرسین هرکی می خواد سریعتر به من خبر بده

+ نوشته شده در دوشنبه دوم دی 1387ساعت 15:49 توسط احسان عابدین نسب |

 هفتمین يادمان کوهنوردي  دوره 12  توچال-ايستگاه 5 

سلام به همه شما خوبان و ورزشکاران!

    الحمدلله ورزش کوهنوردی این فرصت رو برای ما به وجود آورده که هرزگاهی به دور از بحث و جنجالهای سیاسی مرسوم در جلسات هفتگی و دوره و بلاگ ملاقات کنیم و هم چنین در معیت رفقا به امر مهم و نشاط آور ورزش بپردازیم.

در ابتدا شادی این صعود را تقدیم به سرور کاینات و مفخر آدمیان حضرت امام علی-علیه السلام- و امام زمانمان حضرت صاحب الامر-عج الله تعالی فرجه الشریف-  به عنوان تحفه ای ناچیز به مناسبت عید غدیر عرضه می داریم و هم چنين با توجه به اينکه هفتمين صعود بود ساده‌ترين و گرم‌ترين سلام‌هايمان را نثار امام موسي کاظم-عليه السلام مي‌‌کنيم و از  آنها عاجزانه تقاضا داریم تا در روزی که کسی را جز آنچه کرده دستگیری نیست به دسنگیری ما بپردازند و هم چنین امیدوارم که این صعودها مقدمه ای باشد برای صعود الی الله وگرنه اگر جز این نباشد صعود به مرتفع ترین قله های کوههای سر به فلک کشیده و خطیر پشیزی ارزش نخواهد داشت.

 

خداوند را شاکریم تا این فرصت را دوباره برای ما به وجود آورد تا از نردیک با طبیعت زیبایش مانوس تر بشویم و آیات خدا را در تمام فصلها لابلای صخره ها و پدیده های طبیعی به نظاره بنشینیم.

از این به بعد با لطف و یاری خدا پنج شنبه ها به کوهنوردی اونطور که ما تعریف کردیم(به صورت آماتور ولی هدفمند) خواهیم پرداخت و دوستان علاقه مند هرکی ابراز تمایل کنه و بخواد بیاد با ما تماس بگیره یا در قسمت نظرات اعلام آمادگی کنه و گرنه منتظر این نباشید که ما به شما خبر بدهیم حتی اگر صمیمی ترین رفیق من هم باشید در این زمینه اگر خبر ندهید به شما خبر نخواهم داد.(ما نوکر کسی نیستیم بلکه رفیق بچه هاییم)!

چهارشنبه بود که رفیقم که چند ساعتی از رسیدن به تهرانش نمی گذشت و در صعودهای قبلی هم ما را چند بار همراهی کرده بود با من تماس گرفت و گفت فردا میای بریم کوه تا ایستگاه ۷ ؟

واقعن خدا را شکر کردم که زحماتمان به بار نشست و دیگر بردن نام ایستگاه ۷ و ایستگاه ۵ برایمان سنگینی نمی کند چرا که بارها ایستگاه ۵ را به تمسخر گرفته ایم و با کمترین تجهیزات و در بدترین اوقات آن را فتح کرده ایم.(البته بی عنایات خدا هیچیم هیچ)

خلاصه فقط به مهدی(بهبودی) که قبلن گفته بود میاد پیام فرستادم و گفتم مهدی فردا میای بریم تا ایستگاه ۷؟ و گفتم که حسابی لباس گرم بپوشد چرا که شرایط کوه اصلن ثابت نیست و مخصوصا در زمستان آدم باید حساب همه چی رو بکنه وگرنه کوهستان به جای اینکه محلی برای زنده کردن و زندگی بخشیدن باشد به محلی برای ستاندن جانها تبدیل خواهد شد. اگر مهدی هم نمیامد منصرف نمی شدم چرا که بارها دو نفری با رفقا به صعود رفته بودم. (البته به یاسرم فرستادم چون فکر می کردم که تهرانه)

 این سری استثنا ساعت ۷ قرار گذاشتیم. تقریبا ساعت ۸ پای کوه بودیم که تجربه ای جدید بود به خاطر همین ۲ ساعت که دیر راه افتادیم از اونورم ۲ ساعت عقب افتادیم و ساعت ۵ رسیدیم خونه متاسفانه علی رغم شوق واقعی تک تکمون برای صعود به ایستگاه هفت به خاطر اینکه دیر راه افتادیم و با اون شرایط اگر می خواستیم به ایستگاه ۷ صعود کنیم با اون برف شدید ۱۱ شب به خونه می رسیدیم و اینکه شب هنگام صعود کردن نیازمند تجهیزات حرفه ای است اینبار نیز از صعود به ایستگاه هفت چشم پوشاندیم ولی به امید خدا در اولین فرصت با یه برنامه ریزی به موقع امیدوارم که بتوانیم در کنار صعودهای ناچیزی که تاکنون کرده ایم شاخ ایستگاه هفت را نیز با یاری حضرت دوست به راحتی بشکنیم

شما هم اگر می خواهید که در این افتخار آفرینی ها سهیم باشید و پنجشنبه محدودیت ندارید و شرط مرط ندارید در نظرات اعلام آمادگی کنید تا به شما نیز خبر دهیم

وارد ریز قضایایی که در کوه پیشامد نمی شوم چرا که بلاخره باید بین ما و شمایی که تا لنگه ظهر تو رختخواب خوابیدید فرق باشه  فقط اینو بدونید که در ۸۰ درصد مسیر تا زانوهامون برف بود خیلی خیلی خیلی حال داد

رفقايي که در اين صعود حاضر بودند عبارتند از :

۱- مهدي بهبودي

۲- احسان عابدين نسب

۳- محمدصادق شيخي-حافظ کل قرآن کريم- که براي ما جاي بسي افتخار است که با ايشان به صعود مي‌پرداريم اميد که بتوانيم از برکات اين عزيز و ساير دوستان شرکت کننده در کوهنوردي استفاده کنيم و خداوند نظر لطفشان را حداقل به خاطر وجود چنين افرادي بر جمع ما دريغ نفرمايد

-اسامي ترتيب خاصي ندارد و به صورت تصادفي نوشته شده است.-

+ نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1387ساعت 23:4 توسط احسان عابدین نسب |

سلام به همه رفقا

     من دوست دارم هم چنان فریاد بزنم و به جای دکتر سید حسن نصر الله بگم حسن نصر الله چرا که حسن نصرالله خودش مهمه و به نظرم اینکه سرش دکتر بزاریم و بخواهیم این شکلی به کسی احترام بزاریم بدتر بهش بی احترامی کردیم.

دوست دارم بگم خمینی چرا که خمینی خودش لایق احترام است و نمیشه با پیشوند و پسوند برا کسی احترام زایی کرد. مدرک کیلو چنده مگه کرامت انسانها به اینه که اونا رو صدا بزنیم آقای فلانی یا مهندس یا استاد بلکه محتوای طرف هست که مهمه ....

نمی دونم چرا ما هممون عزت رو تازگیا تو ثروت و تحصیل می بینیم!

بابا این پسوند و پیشوندها رو ور دارید تا افراد خودشون رو نشون بدن. جدیدا مد شده رفقای صمیمی هم حتی می خوان همدیگه رو صدا کنن می گن استاد!مهندس!دکتر!....

جند روز قبل داشتم رو جلد کتاب یکی از استادامون رو می خوندم دیدم نوشته محسن .... اینقدر حال کردم

در آخر یه فرمول می نویسم یادتون نره

ادعا * محتوا = ثابت

هرکی خیلی ادعا می کنه یعنی محتواش کمه

افتادگی آموز اگر طالب فیضی گواه همین مطلبه

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 0:17 توسط احسان عابدین نسب |

اماما!

در شهادتت سوگوارانه اشک می ریزیم و از خداوند عاجزانه تقاضا داریم که ما را به جاه و منزلت شما بزرگان مشمول برکات و عفوش قرار دهد!

خداوندا ای کریم !

    به راستی که بهترین اسوه های بشری را به همگان عرضه کردی و حجتت را چه قدر خوب تمام کردی.

 زندگانی امام باقر علیه السلام در یک نگاه 
 مناظره امام باقر علیه السلام با یکی از خوارج 
 امام باقر علیه السلام وآخوند درباری 
 نصیحتی به امام باقر علیه السلام! 
 وصایای امام باقر علیه السلام در واپسین لحظات 
 گلهایی معطر از بوستان احادیث امام باقر علیه السلام 
 سوگ سروده ها 
 قصه مظلومی 
 یادگار آخرین کربلا 
 روز واپسین صبر 
 مرثیه اشک 
 در مکتب خوبان(سخنرانی) 
 کتابخانه امام باقر علیه السلام 
 ارسال پیام تسلیت برای دوستان 
 تصاویر ویژه 
 Screensaver 
بالای صفحه
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 18:52 توسط احسان عابدین نسب |

سلام که نامی است از اسمای خدا !

سلام به همه شما خوبان (چه نظر میدید چه نظر نمی دید ) !

       

 قبل از اینکه بریم سر خاطره بک نکته : هرکی از رفقای با عشق خودم که فکر می کنه اردو جهادی ارزش نوشتن داره بسم ا... اول بره تو بلاگفا و بعد با نام کاربری و رمز عبور زیر به نوشتن مطلب بپردازد اگه هم نه  که ملالي نيست خودم نمی زارم که از رونق بیفته و تا آنجایی که ذهنم یاری کنه از خاطرات خواهم گفت

نام کاربری : mojahed@knt12-jahadi

رمز عبور : yamahdi

راستش این خاطره ای که می خوام براتون عرض بکنم خاطره در خاطره است که چون در اردو جهادی آن را شنیدم آن را در قسمت جهادی آوردم.

       یکی از برکاتی که اردو جهادی به همراه داشت  در مقیاس کوچک پیوند حوزوی و دانشگاهی و غیر دانشگاهی بود. در طبقه بندی دیگر می توان به پیوند پاینخت نشین ها و زاغه نشین ها نیز اشاره کرد که در این قسمت مورد نظرم نیست.

      از آنجایی که من اولین تجربه جهادی فارغ التحصیلیم بود زیاد با رفقا آشنا نبودم . روز های اول تو شهرک مطهر که کار می کردیم چهره ی دو نفر درگروه برایم نا آشنا بود ولی با خودم فکر کردم که شاید اینها از دوره های قبلی هستند و من آنها را نمی شناسم بعدا فهمیدم که این عزیزان از رفقای طلبه هستند قبلش من تصوری که داشتم این بود که رفقای طلبه فقط برای تبلیغ به این منطقه می آیند ولی بعدا ملتفت شدم که در کنار تبلیغ به فعالیت های عمرانی نیز مشغولند. در همین مدت کوتاه از این رفقای طلبه آن قدر خاطره دارم که در اینجا مجال بازگو کردن آنها نیست و به مرور عرض خواهم کرد.

بریم سر اصل مطلب ....

  اصل مطلب را در ادامه یا اینجا  ببینید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 19:8 توسط احسان عابدین نسب |

به نام او که تنهاست ولي تنهايمان نمي‌گذارد

جهادي نيز براي خود مثل آييني است که مناسک و قوانين دارد هم چون فوتبال که آن هم براي خودش مناسک و قوانين داره و هر چيز ديگري که بشود به آن اين را اطلاق کرد. شش ماهي از اين خاطره مي‌گذرد منتها ياد آن هم چون لوحي سنگي در ذهتم باقيست .

  هر روز صبح خروسخون برا اذان صبح ما رو بيدار مي‌کردند و برنامه شروع مي‌شد. چيزي که خيلي جالب بود براي من اين بود که بعضي از حيوانات يکديگر را در نقش‌هاي اجتماعيشان ياري مي‌دهند . (کاري که خيلي از ماها از آن عاجريم) مثلن هر روز صبح به جاي اينکه با صداي قوقولي قول بلند شيم با صداي ااااااا آقا الاغه بلند مي‌شديم که به گواهي قرآن انکر الاصواته 

خدا را شاکرم که حداقل توفيق اجباري شد که براي مدت ۱۰ ۱۵ روز نماز صبحمان قضا که نشد هيچي تازه اول وقت هم خونديم آن هم در ميان مردمي که چيزي براي از دست دادن ندارن و دلي دارن صاف و وسيع مثل همان دشت‌هاي پهناور و صاف.

روزهاي اول بود که وقتي داشتم مي‌رفتم وضو بگيرم ديدم داره از بلندگوي حسينيه صدا مياد فکر کردم که بنده خدا خادمه اونجا يادش رفته ضبط رو خاموش کنه

ولي روزهاي بعدي هم ديدم نه مثله اينکه صداي زيارت عاشوراست گفت بابا دمشون گرم. بعدا فهميدم که بله اهالي چخون هر روز صبح تو اون تاريکي همه از پير و جوون جمع مي‌شن نماز صبح رو تو حسينيه مي‌خونن و بعدش هم برنامه زيارت عاشورا دارن . تا اين رو فهميدم نا خود آگاه ذهنم با سرعت نور پرواز کرد و رفتم پيش امام جماعت مسجدمون که مي‌گفت بارها و بارها اهالي محل اعتراض کردند که چرا سر نماز ظهر و مغرب صداي اذان بلنده ؟‌ اينا همش آلودگي صوتبه و ما مريض داريم و هزاران توجيه مسخره ديگه در صورتيکه صدها بار شده که صداي دالامب و دولومب ضبط با آخرين باس و ولوم از خونشون شنيده شده و وقتي اعتراض مي‌کني مي‌گن اين حريم خصوصي ماست چهار ديوااري اختياري ....

نماز صبحاي مسجد رو که ديگه نگو (هممون همين شکلي ايما خود نويسنده هم مستثني نيست) بارها و بارها شده که امام جماعتمون مي‌گفت ۳ ۴ نفري نماز را برگزار کردند.

يه مثال ديگش اينه که بارها و بارها شده اشتباهي دستمون رفته رو کانال قرآن سريع عوض کرديم گفتيم هرچيزي وقتي داره الان مي‌خوايم استراحت کنيم. (در صورتيکه کانالاي ديگه هم چيزي نداشتن)

خلاصه وقتي در اون محيط قرار مي‌گيري تصوري در ذهنت از ۱۴۰۰ سال پيش نقش مي‌بنده که با صداي اذان همه‌ي مردم بدو بدو نداي محبوب  را لبييک گفته و شتابان به سمت مسجد روان هستند. خدا را شکر که خداوند به ما نشان داد که در فرسخ‌ها دور از اين شهر تجملي هم چنان مردمي هستند که در تاريکي شب از گزش مارها و عقربها حراسي ندارند و لبيک گويان به سمت حسينيه‌ها مي‌روند.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 21:44 توسط احسان عابدین نسب |

موسیقی متن را تقدیم می کنم به استاد آرين آریا منش مربی قایقرانی ام که ایشالله در فرصت بعدی گوشه ای از افتخارات ایشان را برایتان می نویسم . خودتان پی می برید که چرا زبانم از تقدیر ایشان عاجز است ....
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 0:11 توسط احسان عابدین نسب |

به نام آنکه تنهاست ولی تنهایمان نمی گذارد

این صعود را به عنوان تحفه ای نا چیز تقدیم می کنیم به ولی نعمتمان آقا امام زمان -عجل الله فرجه الشریف - 

     اینبار به جای ۶۰ نفر به ۶ نفر اطلاع دادم که بیان ! چون هیچکی برا این سری اعلام آمادگی نکرده بود به کس دیگری خبر ندادم

 

 ششمين يادمان کوهنوردي  دوره 12 - بيست و چهارم آبانماه 87 توچال-ايستگاه 5

خلاصه بازم هرکي يه جوري ما رو پيچوند که البته حامد و ميثم و مهدي عذر موجهي داشتند. اين سري استثناءً صبح يکمي دير تر قرار گذاشتيم. ۷ دم گلديس يوديم. يه چند تا خرما و چند تا نون خشک هم همرام بود. محمد صادق (از زفقاي قديميم) از شب قبل بهم گفته بود که بريم سر راه امامزاده ابراهيم يه آبگوشت مشتي بزنيم تو رگ. تا امامزاده ابراهيم مسير چنداني نيست . منم بهش گفتم قبول بريم ولي به شرطي که از توچال بريم ايستگاه ۵ از دربند بيايم پايين سر راه ناهار بريم امامزاده ابراهيم.

به خاطر همين اين سري استارت رو از توچال زديم . براي اينکه اون سوسول بازيهاي اول راه بعد آسفالت رو رد کنيم انداختيم و از يه سراشيبي نسبتا تند رفتيم بالا که تقريبا خالت ميانبر بود و خيلي فاز داد. ساعت ۸:۳۰ صبحونه رو تو ايستگاه ۲ زديم به بدن و تقريبا حوالي ساعت ۱۰:۴۰ دقيقه بود که رسيديم ايستگاه ۵ . تو راه خيلي حال داد ۴ ۵ جا وايساديم و کيف طبيعت رو برديم. طبق گفته‌ي کوهنوردا تا ايستگاه ۷ ۳ ساعت بيشتر راه باقي نبود . اما مي‌گفتن که تو اين شرايط اونجا صعود نکنيد بهتره چون دما منهاي ۲۰ درجه است(فکر کنم کمي مغرقانه مي‌گفتند) و مي‌گفتند که بالا حسابي کورانه و از همه بدترش اينه که تا ايستگاه ۷ مسير وجود نداره و بايد از سينه‌ي کوه بريم بالا. ولي چيزي که باعث تجديد نظر ما شد اينا نبود بلکه اين بود که اين رفيق من ايت چند روز براي استراحت اومده تهران و براي اينکه خسته نشه تصميم گرفتيم که بالاتر نريم. دم ايستگاه ۵ هم يه توقف جانانه کرديم و برگشتيم پايين با تجربياتي جديد.

هرکي که مي‌خواد ايشالله به لطف خدا سري بعد بياد بريم کوه و نق نقو نيست و اهل شرط و شروط نيست و تا هرجا که بريم بالا پايست تو نظرات بنويسه تا در ليست سفيد قرار بگيرد.(همه در ليست سياهند مگر اينکه خلافش ثابت بشه)

خاطره رو کمي خلاصه کردم که مجبور شيد خودتون بياين با تمام وجود زيباييهاي کوه را لمس کنيد

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 22:41 توسط احسان عابدین نسب |

به نام او که تنهاست ولی تنهایمان نمی گذارد

سلام به شما خوبان

شادی این صعود پر خاطره را به عنوان تحفه ای ناچیز تقدیم می کنیم به مولا و سرورمان حضرت فاطمه معصومه - سلام الله علیها به مناسبت ولادت منورشان

   دیروز حموم بودم که میثم زنگ زد گفت فردا می آی بریم کلکچال ؟ گفتم رو چشم تا کجا بالا بريم ؟ گفتش:"تا هر جا که کشیدیم.  به سرگروهها هم بگو به اونایی که فکر می کنن پاین اطلاع بدن اگه هم هیچ کی نیمد خیالت نباشه دو تایی می ریم."

به سرگروهها اسمس کردم که "سلام رفقا فردا ۵:۳۰ صبح می خوایم بریم دربند اگه عشقتون کشید به زیرگوههاتون اطلاع بدین که بیان به من خبر بدید و بهشون بگید که ۷ ۸ تومن پول همراشون باشه برا پیشامدهای احتمالی" بازم دلم آروم نگرفت گفتم بزار خودم هم به اونایی که فکر می کنم احتمالش هست که بیان اطلاع بدم. گوشی رو ور داشتم. و شروع کردم به ۲۰ نفر اسمس زدم اما به ...ام هم نبود که کسی میاد یا نه حتی اگه خود میثم هم فردا نمی اومد بلا شک تنهایی می رفتم بالا.(به فول یه ترانه خون : خسته ام از لبخند احباری) همونجوری که انتظار داشتم فقط مهدی لبیک گفت بقیه هم برام شرط مرط گذاشتن. بهشون گفتم اگه بیاین که خوشحال می شیم اگه هم نه خیالی نیست انتخاب با خودتونه البته دو سه نفري مثل عليرضا و احمد و ... عذر موجه داشتن هم چون امتحان و ميان ترم و ...

وقتی بیدار شدم ساعت ۵:۱۵ بود. سر راه ساقه طلایی گرفتم و مهدی رو ور داشتم و رفتیم گلدیس دیدم هادی و محسن هم اونجان (هادی هم يکي از پايه‌هاست و سابقه داره تا حالا چند سری دیگه هم با هم کوه رفتیم و اهل ناز و کرشمه نیست اگه بتونه واقعن می آد) میثم هم اومد و ۲ ماشینه رفتیم(البته همیشه از این خبرا نیستا) از اونحایی که به میثم قول داده بودم که عشقی بریم بالا زیاد اصرار نکردم که تا ایستگاه ۵ بریم بالا اما خوشم اومد میثم و بچه ها واقعن همه پایه بودن خودشون گفتن که ماشین رو تجریش بزاریم و بریم دربند تا ایستگاه ۵ بعدش از توچال بيايم پايين .سر راه نفری یه حلیم مشتی زدیم تو رگ که واقعن خیلی چسبید

رفتیم بالا تو راه از خیلی جیزا صحبت کردیم ولی صحبت کم نیوردیم و از اونجایی که بحث سیاسی در کوههای ما مطلقا ممنوعه بحث سیاسی نکردیم و خیلی خوش گذشت. میثم و هادی از سربازی برامون می گفتن و ما یا می خندیدیم یا می گرخیدیم که خودمون هم باید یه روزی سربازی بریم و این بلاها سرمون بیاد. محسن هم که گهگاهی از خاطرات جوانی هاش برامون می گفت و ما محظوظ می شدیم. من و مهدی هم ساکت نبودیم و صحبت می کردیم. مسیر این صعود تا ایستگاه ۵ اش همان مسیر آخری بود که آخرین بار رفته بودیم ولی چیزی که باعث تفاوت آن با با کوهنوردی قبلی شده بود این بود که این سری به خاطر اینکه جمع هماهنگ بودن و بچه سوسول نداشتیم به صورت دسته جمعی حرکت می کردیم و با عشق بالا می رفتیم. باور کنید تا پایان این ماجرای طولانی و راه صعب العبور هیچ کی از بچه ها آخ نگفت و هی نق نمی زدن که بابا خسته شدیم بیاین بر گردیم یا مثلن من می خوام اینکار رو بکنم یا ...

 پنجمين يادمان کوهنوردي  دوره 12 - دهم آبانماه87 دربند- توچال

تقریبا یک پنجم راه رو که رفتیم وارد محدوده برف ها شدیم و تفریح سالم برف بازی هم به برنامه اضاقه شد. نه اینقدر برف بازی کردیم که درش بیاریم و کدورت ایجاد بشه و نه طوری بود که کسی از گلوله های سفید بی نصیب یمانه. بعد اینکه رسیدیم ایستگاه ۵ با یکی از اون پیشامدهای احتمالی مواجه شدیم و اون این بود که تله کابین تعطیل بود. افرادی  که امروز در ایستگاه ۵ بودند با افراد سری های قبل فرق می کردن و واقعن ورزشکار بودن و پز ورزشکاری را نمی دادند چون به علت قطع تله کابین فقط ورزشکارا می تونستن تا اونحا بالا بیان. رفتیم تو بوفه و یه چایی با شکلات زدیم تو رگ. تا اینجای خاطره مربوط به دربند بود ولی از اینجا به بعد وارد توچال شدیم و راه برگشت تو توچال اتفاق می افته.

تو مسیر برگشت که داشتیم می اومدیم یه جا رسیدیم گفتیم بزار میانبر بزنیم یه راهی بود خیلی باریک ما هم از اونجایی که مرد خطریم گفتیم بریم بالاتر از سیاهی که رنگی نیست . یک لحظه این حالتی را که می گویم را تصور کنید سمت چپ شما دره و در روبرويتان مسیری بی  انتها و زیر پای شما برف های لیز در مسیری با شیب ملایم و پهنای نیم متر (تازه این مسیر دوطرفه هم هست از اون طرف هم میان). این شرایط مسیر بود و شرایط و تجهیزات شما کفش معمولی بود. دیگه مجبور بودیم که بریم چون نه راه پس داشتیم و نه پیش ولی خیلی کیف داد اینقدر هم که می گم خفن نبود . نترسین بابا. چیزی که تعجب منو بر انگیخت این بود که یک لحظه دیدم که دوتا خانم دارن از دور قبراق و سر حال می گن و می خندن و با سرعتی قابل قبول در مسیر مقابل دارن به سمت ما می آیند وقتی نزدیک شدند با یه تخمین معمولی به این نتیحه رسیدم که تقریبا باید ۵۰ ۶۰ یا حتی بیشتر داشته باشن. همونجا بود که روحیه گرفتم و گفتم یعنی ما از این دوتا موجود نحیف کمتریم . به خودم گفتم بزن بريم باداباد عشقه و داد وبیداد گوله کردم و سریع تر رفتم . الحمدلله هر ۵ نفرمون از گردنه عبور کردیم و بقیه مسیر رو رفتیم . به ایستگاه ۲ که رسیدیم پریدیم بالا تله و تا پایین اومدیم. بعد هم اتفاق خاصی پیش نیمد. همه خاطرات رو هم من نمی نویسم که سری بعدی خودتون هم پاشین بیان. راستي اين سفر به دليل شرايط خاص کمي طولاني‌تر شد که ۲ ساعت نسبت به دفعه‌هاي قبل ديرتر رسيديم ساعت ۳ بعدازظهر بود که من خونه رسيدم. اما واقعن کيف داد.

فاتحان این سری عبارتند از :

۱- میثم حاجی غلام

۲- مهدی بهبودی

۳- هادی فلاح

۴- محسن فلاح

۵- احسان عابدین نسب

-اسامي ترتيب خاصي ندارد

این همه گفتیم لیک اندر بسیچ. بی عنایات خدا هیچیم هیچ

آرشيو کامل عکسهاي اين صعود در اينجا موجود است.(گروپ دوره) فقط اعضاي گروپ قادر به مشاهده آن هستند

هرکي علاقه مند بود که با ما بياد کوه حالش رو ببره و برا کوه اومدنش شرط مرط نداشت و نق نقو نبود تو قسمت نظرات بنويسه

برای مشاهده صعودهای قبلی اینحا را کلیک کنید

+ نوشته شده در جمعه دهم آبان 1387ساعت 20:58 توسط احسان عابدین نسب |

سلام به همه رفقای با بخار دوره

هرکی که احساس می کنه که حاضر هوای سرد کوه رو به هوای گرم خونه و آب پرتقال صبحونه ترجیح بده به من اطلاع بده تا فردا بریم کوه و لذت یک کوه رفتن دسته جمعی رو با تمام وجود درک کنه

 

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 19:22 توسط احسان عابدین نسب |

هیوندا سوناتا 2009

متن کامل مقاله را در اینجا بخوانید

+ نوشته شده در دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 20:39 توسط احسان عابدین نسب |

هو العلیم

و ما اوتیتم من العلم الا قلیلا

مکانیک و رباتیک

روباتیک (یا روبوتیک) دانش و فناوری وابسته به ابزارهای مکانیکی کنترل شونده بوسیله رایانه می‌باشد. برای نمونه ماشین‌های خودکار روباتیک عمومآ در خطوط مونتاژ خودروها مشاهده می‌‌گردند.

برای دیدن متن کامل اینجا کلیک کنید

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 22:14 توسط احسان عابدین نسب |

مارلون براندو: ترجیح می دم روی موتورسیکلتم باشم و به خدا فکر کنم تا اینکه تو کلیسا باشم و به موتورسیکلتم فکر کنم
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 0:57 توسط احسان عابدین نسب |

هو العليم
 و ما اوتیتم من العلم الا قلیلا
 
 
برای مشاهده مقاله اينجا کليک کنيد 
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 20:45 توسط احسان عابدین نسب |

کل شعر را در http://knt12-mech.blogfa.com/post-2.aspx ببینید

من مکانيـــکي ام و از رشتـــــه ام                     مي گريزم مـن رواني گشتــه ام


حداقـــــــل 10دوازده ترمــــــه ام                     از لحـاظ عقل وتن دي فرمـه ام

توي دانشگه فسيــــلم دوستــــــان                      ديگرم دندان نمانــده در دهــان

کي کنون آخـــربه من زن ميـــدهد                       به  اجل  دخترش تـن مـــي دهد

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 10:56 توسط احسان عابدین نسب |

هو العلیم

و ما اوتیتم من العلم الا قلیلا

برای مشاهده کامل مقاله به http://knt12-mech.blogfa.com/post-1.aspx مراجعه کنید

پارک کردن موازی ، یک کار شاق و نا خوشایند برای اکثر رانندگان است ، ولی با فضای محدود موجود برای پارک کردن خودرو در شهرهای بزرگ ، هنر جا دادن خودرو در یک فضای ناچیز یک مهارت حیاتی برای شماست . عمل پارک خودرو به ندرت به آسانی صورت می گیرد و معمولاً می تواند منجر به ایجاد گره های ترافیکی و به هم ریختن اعصاب خود و دیگران می گردد .

خوشبختانه ، تکنولوژی دارای پاسخی برای حل این مشکل می باشد ، و آن پارک خودرو توسط خود آن است . تصور کنید که مکان مناسب جهت پارک را پیدا کرده اید ، اما به جای تقلا برای جلو و عقب کردن خودرو ، تنها یک دکمه را فشار داده و در جای خود به آسودگی می نشینید . تکنولوژیهایی مشابه آنچه در پارک خودکار خودرو استفاده می شود ، می تواند در سیستمهای ممانعت کننده از تصادف و در مراحل پشرفته تر در سیستمهای رانندگی خودکار نیز استفاده شود .

سازندگان خودرو به دلیل تقاضای مصرف کنندگان ، شروع به تولید انبوه خودروهای خود پارک کننده و عرضه آنها به بازار مصرف کرده اند . پارک موازی اغلب یک بخش وحشتناک در آزمون رانندگی است و بخشی است که هر کس مجبور به انجام آن در چند جای مختلف است . ممکن است مردمی که در شهر های بزرگ زندگی می کنند هر روز مجبور به انجام این کار شوند .برطرف کردن سختی و استرس موجود در این کار مشکل روز مره ، بسیار جذاب و خوشایند است .

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 0:26 توسط احسان عابدین نسب |

سلام تقريبا يک سال پيش يکي از آشناها به من اين انجمن را معرفي کرد و منم عضو شدم . هنوز يک هفته از عضو شدنم نگذشته بود که ديدم يک پاکت از آمريکا برايم فرستاده‌اند در خانه‌مان پاکتي نسبتا بزرگ بود که حاوي يک کارت پلاستيکي بود که روي آن شماره عضويتم حک شده و هم چنين حاوي يک سنجاق و يک آرم فلزي کوچک انجمن براي زدن به کت شلوار بود و مطالبي ديگر از آن به بعد هر هفته برايم ميل زده ميشه که حاوي فناوري‌هاي نوين در مکانيک و هم چنين جديدترين مقالات و اخبار روز دنياي مکانيکي در زمينه‌هاي مختلف است. همون آشنايي که به من معرفي کرد مي‌گفت که يکي از دوستانش مي‌خواسته در خارج کار کند در رزومه‌اي که مي‌خواسته بده فقط نام اين انجمن را ذکر کرده بوده که مثلا 4 سال در آن عضو بوده و آنها بلافاصله او را پذيرش کرده‌اند. هرزگاهي نيز از آمريکا برايم مجله‌هاي انجمن فرستاده مي‌شود که مجله‌اي است تمام رنگي و گلاسه در حدود 40 - 50 برگ که جديدترين اخبار مکانيکي و علمي جهان در آن ثبت است و باعث زياد شدن اطلاعات مي‌گردد. همه‌ي مزاياي فوق به صورت مجاني و مفتکي است . اينها رو گفتم که شما هم تو رشته خودتون دنبال يه ههمچين سايتايي بگرديد و از اونا غافل نشيد چرا که باعث مي‌شه هم آدم انگليسيش خوب بشه و هم با بقيه هم رشته‌ايها در تعامل باشه و هم به رشتش علاقه مند تر بشه. آدرس سايت انجمن مکانيک چيزي نيست جر http://www.asme.org ايشالله روزي بشه که بتونم تو اين انجمن مقاله بدم ( آرزو بر جوانان عيب نيست) اگه کسي تو اين تريپ سايتاي علمي چه داخلي چه خارجي سراغ داره بگه تا بقيه هم استفاده کنن. در ضمن به نوبه خودم از کسي که لوگوي سايت اخبار مهندسي رو در کنار سايت گذاشته تشکر مي‌کنم. اميد که اون قدمش باعث خير بشه و عرصه را براي فعاليتهاي اين چنيني هموار کند.
+ نوشته شده در شنبه بیستم مهر 1387ساعت 23:8 توسط احسان عابدین نسب |

In the name of God

TopicWhat will u do with 100000000(hundred million Tomans) or hundred thousand dollars? imagine that u have no car and no home and no other investments. u r free to get a loan from bank. the choice is with u how will u spend this amount of money ? please calculate the costs of every thing which u do and write it in detail what u will do. 

guidance: the choice is with u to buy a house or rent it and u r free to choose ur way of life , so seperately write the cost of every thing and tell us what financial activity u will do with ur money to increase that ? there is no obligation to be in ur home land u can migrate to another countries too 

always having money is not an art making money and increase it and save it is an art

leave ur Idea in comments , u can leave ur Idea with nick name too   

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 17:48 توسط احسان عابدین نسب |

کمي فکر کنيد و بعد به ادامه مطلب بريد
ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 2:17 توسط احسان عابدین نسب |

سلام( که نامي است از اسماي خدا)

 شادي اين کوهنوردي تحفه‌اي ناچيز  تقديم به مولا امير المومنان علي - عليه السلام 

با حامد(اخوانفر)  قرار گذاشتيم ۶:۳۰ دربند دم مجسمه. به هرکي که اعلام آمادگي کرده بود اطلاع دادم که اگه دوست داشت بياد با هم بريم.

اين هفته شرايط ويژه‌اي بود از طرفي بعضي از رفقا مي‌خواستن برن نماز جمعه از طرفي ديگه امشب شب قدر بود . و بعضي از رفقا از خوف اينکه نتونن به مراسم اونطوري که شايد و بايد برسن نيمدن . حق هم با آنها بود. چون اولويت با شب قدر بود.

   طبق برنامه ۶ نفر پايه جمع شديم و رفتيم بالا . اولش که داشتيم مي‌رفتيم بالا خيلي خلوت بود و پيش خودمون فکر کرديم که کوه تعطيله !

'گر مرد رهي بسم الله

اين سري يه راه بلد (محمد جواد اسکندري) هم همرامون اومده بود. با جواد که داشتم صحبت مي‌کردم تازه فهميدم که عجب حرفه‌ايه تو راه چند بار از خاطرات صعودش به کوههاي مختلف داشت برامون مي‌گفت و جالب تر از اين همسفرش در اين صعودا بود . وقتي ازش پرسيدم که معمولن چند نفري صعود مي‌کنين ؟ مي‌گفت خودش و سايه‌اش در اين صعودا همراهيش مي‌کردن. در کارنامه کوهنوردي محمد جواد چندين بار صعود از دربند به ايستگاه ۷ تله کابين و هم چنين صعود از دربند به درکه (که به مراتب راهش نسبت به توچال دورتره) و صعود از چالوس به شهرستانک و هم چنين موارد ديگر به چشم مي‌خورد. خلاصه تيم جوان ما هم چنان خيلي راه در پيش داره تا به گوشه اي از افتخارات جواد برسه

از اونجايي که محمد جواد کفشاش رو تو کوه‌ها کهنه کرده بود و راه بلد بود . ازش خواستيم که علي الحساب ماه رمضوني يه راه کوتاه و باصفا را براي ما انتخاب کنه که به بچه‌ها فشار نياد با زبون روزه.

بعد از طي يک مسير فرح انگيز و استنشاق هواي سحرگهي، در کنار يک آبشار نيم ساعتي اطراق کرديم و بعد از گرفتن عکسهاي گوناگون و صحبت درباره عصر اينترنت پرسرعت و مسايل ديگه به اين صعود نيز که سبک ترين صعود کوهنورديمان در اين ۵ صعود بود خاتمه داديم. تقريبا ساعت ۹:۱۵ بود که رسيديم خونه .دماغتون بسوره خيلي خوش گذشت . ما تو برنامه‌هاي کوهنوردي جاي هيچ کي رو خالي نمي‌کنيم چون معتقديم هرکي پايست بايد بياد. 

برای تک تک رفقایی که دیروز ما رو همراهی کردند آرزوی طول عمر و سلامتی می کنم

۱- حامد اخوانفر

۲- محمد جواد اسکندری

۳- امیرحسین فرج اللهی

۴- مهدی بهبودی

۵- محمد صادق شیخی

۶- احسان عابدین نسب

ـاسامي ترتيب خاصي ندارد-

برای مشاهده صعودهای قبلی بر روی کارنامه کوهنوردی کلیک کنید

هفته‌ي بعد به خاطر روز قدس برنامه کوه احتمال زياد کنسله ايشالله هفته‌ي بعد از ماه رمضان قصد داريم نا ارتفاعات پلنگ چال صعود کنيم

هرکي پايست که بياد تو نظرات اعلام آمادگي کنه

 

+ نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 16:34 توسط احسان عابدین نسب |

Case 1


When NASA began the launch of astronauts into space, they found out that the pens wouldn't work at zero gravity (ink won't flow down to the writing surface).


To solve this problem, it took them one decade and $12 million. They developed a pen that worked at zero gravity,  upside down, underwater, in practically any surface including crystal and in a temperature range from below freezing to over 300 degrees C.

 

And what did the Russians do...??             

 

 They used a Pencil !!!

 see case 2 in continue


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 22:8 توسط احسان عابدین نسب |

سلام به همه شما خوبان

    امروز ساعت ۶:۱۵ بود که رسیدم خونه ی محمدینا .پیش خودم گفتم اگه الان بچه‌ها جلسه رو شروع کرده باشن حق دارن چون من بدقولي کردم و يه ربع دير رسيدم

     اما وقتي رسيدم ديدم رفقا مرام گذاشتن و شروع نکردن تقريبا ۴ تا از بچه‌ها زودتر از من رسيده بودند . قبل از اينکه بيام يه عالمه برنامه ريخته بوديم که چيکار کنيم تو جلسه . پيش خودم گفتم اشکال نداره اين بچه‌ها به بدقولي عادت کردند مثه خود من و نهايتن تا ۶:۳۰ مي‌رسن يه کمي صبر کن بزار رفقا بيان و بد جلسه رو شروع کنيم .....

همين شکلي نشسته بوديم و داشتيم با رفقا گپ مي‌زديم

دوباره به ساعتم نگاه کردم ديدم ۷ هستش ولي يک نفر بيشتر به جمع ما اضافه نشده بود

حول و حوش ساعت ۷:۳۰ بود که نم نم بچه‌ها شروع به آمدن کردن ....

 

دمشون گرم همه تو اون اسمسی که ما زديم فقط افطاري شو خونده بودن و ساعتش نگاه نکرده بودند.

اما اشکال نداره همين جور مواقع هست که علم جواهر الرجال

بازم به مرام تک تک رفقايي که اومدند. حداقل خودشونو برا افطار رسوندن و مثه بعضيا نبودند که بگن ميايم و نيان

گفتم اشکالی نداره ایشالاه بعد افطار قرآن می خونیم و جلسه رو شروع می کنیم

دریغا که . . .

موقع غذا خوردن بچه‌ها رو شمردم ديدم ۱۸ نفرن . بچه‌ها شام رو خوردند و فيلمشان را ديدند و ظرفها را نشستند و سفره را جمع نکردند و از ما خداحافظي کردند . خودتان قضاوت کنيد که براي چه آمده بودند

قبل از اينکه رفقا برن ايستاده بودم و به آنها گفتم که رفقا اين آخرين جلسه هفتگي بود. در حين رفتن به آنها کارتهايي دادم که رويش نوشته بود WWW.KNT12.BLOGFA.COM بلاگ فارغ التحصيلان دوره 12

با رفتن تک تک رفقا در اين فکر بودم که معلوم نيست ديگه آنها کي به جلسه هفتگي بيان ؟

مگه اينکه دوباره صحبت افطاري و شام بشه

آري اينم سرنوشت تراژديک جلسه هفتگيهاي بود که ما با يه عالمه عشق و شور از صاحبان قبلي آن همچون مهدی دهقانی و صادق ميرزاده و حامد رجبی و اعضای شوزای سابق به يادگار گرفتيم اما به راستي که جلسه هفتگي همچون اسبي چموش است که نمي‌خواد آرام و قرار بگيره و همان بهتر که اين اسب چموش را ول کنيم تا خودش شيوه‌ي برگزاري خودش را پيدا کند.

زين پس هيچ اکراهي در جلسه هفتگي نيست و

زندگي هم چنان جاري و ساريست

از اين جلسه تصويري را نمي‌گذارم تا هرکي هرجوري که دوست داره تصورش کنه. و تصوير شام آخر رو براي خودش طراحي کنه

در پايان از دوست عزيز و دوست داشتني محمد پورچريکي و خانواده عزيزش به رسم ادب تشکر مي‌کنم که اين فرصت رو فراهم آورد تا دوباره بچه‌ها جمع شن

خدا را صد مرتبه شکر که سخنراني که امروز مي‌خواستيم بياريم جور نشد وگرنه خيلي ضايع مي‌شد

من همچنان اگه خدمتي از دستم بياد برا بلاگ انجام مي‌دم . و به همه اعلام مي‌کنم که من خسته نشدم و انرژي ام روز به روز به لطف خدا داره بيشتر مي‌شه. هرکي از رفقاي گل که مي‌خواد با ما بياد کوه بسم‌الله تو بخش نظرات بنويسه با هم بريم .

هرکي غير ميثم حاجي غلام و پورچريکي و اخوانفر و فرقاني و اونايي که در اين چند وقت اخير جلسه انداختن هر موقع احساس کرد خونشون مي‌تونه جلسه هفتگي بندازه بازم بحقير بگه ولي من که پيشنهاد مي‌کنم که اين کار رو نکنين

 

 از اين به بعد تنها پل ارتباطي ما و شما همين بلاگ و گروپ است و ديگه از اسمس و تلفن و سرگروه و ... خبري نيست برا کوه هم خودتون بايد داوطلب شيد وگرنه ما به کسي خبر نمي‌ديم برنامه کوه هر هفته جمعه‌ها به لطف خدا پا برجاست

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 23:26 توسط احسان عابدین نسب |

سلام به همه سالارای عزیز !

مرامی بلند شید امروز بیاید افطاری تا بترکونیم

هرکی بتونه بیاد و نیاد خیلی ......

اگه همین الان و از طریق بلاگ متوجه شدید که امروز جلست  مکانیزم زیر را اجرا کنید

بلافاصله با سرگروههاتون تماس گرفته و

چند تا کلمه ی نا خوشایند نثارشون کنید و

بعدش ازشون آدرس رو بپرسین

یه راهنمایی می کنم

داش محمد پورچریکی عزیز زحمت کشیدن و جور این جلسه رو بر دوش کشیدند

از طرف همه ی رفقا به ایشون عرض می کنم

همت بلند باد ای عزیز

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 2:13 توسط احسان عابدین نسب |

1st topic

 

what is ur Idea about success ? who are the successful people and what similar atributes do they have ?  how can be successful ?   

 what is the relation between wealth and success ? and similar same questions   

if u want to particpate in this topic u can promote the topic by leaving ur opinion in the comments part

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 16:13 توسط احسان عابدین نسب |

سلام به همه شما خوبان 

امروز داشتم با خودم فکر مي‌کردم ديدم اگه بتونيم يه سري بحثاي انگليسي و غير سياسي بکنيم بد نباشه با يه تير دو تا نشون رو زديم هم اطلاعاتمون رو زياد کرديم و هم انگليسيمون رو بهتر کرديم فقط از همه می خوام که که رو ياري کنن و حضور فعال در بحثا داشته باشند

يه نکته ديگه اي هم هست اينه که اگه خجالت مي‌کشين انگليسي صحبت کنيد مي تونيد با يه اسم مستعار وارد بحثا بشيد .

از خطا کردن نترسين و هر چي حتي چرت و پرت هم اگه شده بگيد به مرور زبان خوب مي‌شه اگه همين الان سعي نکنيد که صحبت کنيد صد سال ديگه هم هر چقدر کتاب بخونيد و کلاس بريد زبانتون خوب نمي‌شه !

اولين بحث رو برا شروع و عدم اتلاف وقت تعيين کردم هرکي مي‌خواد در موردش صحبت کنه و صحبت کنيم بسم الله لزومن هم لازم نيست که از بچه‌هاي دوره ۱۲ باشين اگه مخاطب بلاگ هم هستين مي‌تونين ما رو ياري کنيد.

بحثا اینبار در گروپ انجام نمی شه و در بخش نظرات همون موضوع انجام میگیره

اگه رفقای خارجی هم دارین ازشون دعوت کتید تا ما رو در این بحثا یاری کنن

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 16:7 توسط احسان عابدین نسب |

خواندن کل اين متن بيشتر از 3دقيقه زمان شما را نخواهد گرفت. پس لطفا آن را در ادامه مطلب  بخوانيد:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 16:8 توسط احسان عابدین نسب |

يكبار يكي از مسئولان مملكتي ، در حالي كه پدر مسنشان هم با او بود، براي انجام كارهاي جاري به خدمت حضرت امام رسيدند. پس از اين كه از خدمت حضرت امام بازگشت، گفت:« مي خواستم به حضور حضرت امام برسم، من جلو افتاده بودم و پدرم را از دنبال مي آوردم. پس از تشرف، پدرم را به حضرت امام معرفي كردم. حضرت امام نگاهي كردند و فرمودند: « اين آقا پدر شما هستند؟(پس چرا شما جلوتر از او راه افتادي و وارد شدي؟!»
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 0:12 توسط احسان عابدین نسب |

مطالب قدیمی‌تر