تبليغاتX
دوره 12
به نام خدا

آقایان برقی، کامپیوتری، مهندس پزشکی و افرادی که درس سیگنال و سیستم پاس کرده اند و یا می گذرانند، آیا می دانستید که مخترع تبدیل Z یک ایرانی است!!

برای افرادی که اطلاع ندارند تبدیل z چیست باید بگویم که این تبدیل یک ابزار محاسباتی است که می توان با آن پردازش های ساده ای را بر روی سیگنال های گسسته انجام داد که این روش توسط لطفعلی‌عسکرزاده (که در حال حاضر استاد دانشگاه برکلی کالیفرنیا است) در سال 1952 ابداع شد. این تبدیل در زمینه دیجیتال کاربرد دارد. البته شهرت ایشان بیشتر مربوط به فعالیت در زمینه منطق فازی fuzzy logic است.

در ضمن این را هم بگویم که نام این تبدیل از حرف اول کلمه ی zadeh گرفته شده است.

برای اطلاعات بیشتر به اینجا مراجعه کنید.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 13:33 توسط محمدحسین قاضی زاده |

سلام

(صدای وبلاگ رو روشن بگذارید!!!!)

بعضی از ماها الان یه نیم نگاهی به جهادی داریم و فکر می کنیم که دیگه از اولیاءالله شدیم که می خواهیم بریم اردو جهادی و به قولی ترکوندیم

 ولی باید یادمون باشه که این اردو،نگاه کنید دارم می گم اردو ، صد بار دیگه هم می گم این اردویی که ما میریم اگه می خواد جهادی بشه باید حتما رنگ و بوی شهدا رو بگیره

شهدایی که تک بعدی نبودن ولی تک خدایی بودن

شهدایی که پلوارل نبودن ولی در عوض توحیدی بودن

شهدایی که جاذبه دارن ولی در جنگی دفاعی بودن

شهدایی که افرادی تکامل یافته شدن ولی در جمع شدن

شهدایی که معنوی بودن و در کنارش ظلم ستیز

شهدایی که عقل ناقص امثال من غیر از چهره و بدن خونیشون تو جهاد اصغر  رو ندیده  ولی اونها  وجه الله رو از پی جهاد اکبرشون نظاره گر شدن

خلاصه شهدایی که همه چی همه چی همه چی شون خاص خدا بود و چون اینجوری بودن  چه می کشتن و چه کشته می شدن پیروز بودن و شکست براشون معنا نداشت (شهید همت)

حالا همه اینها برا چی؟

برا اینکه یه وقت فکر نکنیم خبریه یا حتی به وظیفه مون عمل کردیم

شهدا علاوه بر اینکه ارزش ها رو خوب فهمیدن با خونشون به عدالتخواهیی که امثال من حرفشو می زنیم کنار بقیه ارزش های دیگه  عمل کردن!

به قول شهید رجبی بیایید فکر کنیم ببینیم ادامه راه این شهدا وظیفه کیه؟ 

(اگه متن عکس ها واضح نیست ذخیره کنید بعد در رایانه خودتون ببینیدشون)

 سر قبری و سنگ قبر برایم نسازید
و قبربسیار ساده و گلی با یک تکه حلبی کوچک نباتی بگذارید
تا یادتان همیشه باشد که هنوز در حلبی آبادها و روستاهای دورافتاده مان،
مادران و خواهران و برادران و پدارن مان حسرت غذای روزانه را می کشند.

 

روی قبرم مثل (قبر)برادر فتحلعیزاده گلی باشد،

زیرا در شهرمان کسانی هستند که نان روزمره خود را نمی توانند پیدا کنند

 و در زیر سقفهای گلی زندگی می کنند.!

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 14:36 توسط غلامرضا رجبی |

سلام به همه رفقای با عشق خودم

    رفقا جهادی داره صدامون می زنه که بریم ؟ اگه که پايه ايد بيايد که بسم‌الله وگرنه ....

حداقل گوشاتون رو بگيريد که صداش  رو نشنويد وگرنه هممون مسئوليم .

البته اونايي که خانوادشون بنا به دلايلي اجازه نمي‌دن ولي خودشون مشتاقن که بيان حسابشون سواست

هرکي مي‌خواد بياد در يک حرکت نمادين در قسمت نظرات يه لببيک يا حسين اضافه کنه و يک جمله در وصف جهادي بگه

يه نکته هم اضافه کنم فرض کنيد هيچ کدوم از بکس نيست و فقط شماييد و يه بيل و يه زمين فقط براي رضاي حضرت دوست

 از همه‌ي جهادي کارا و بچه ‌هاي با عشق و هيئتيا و يا مراما و با معرفتا و کار درستا و ... تقاضا نمي‌کنم فقط تذکر مي‌دهم که الآن اگه در حمايت اردو جهادي کاري يا پستي يا مطلبي يا چيزي ننويسن فردا ديره پس بسم الله هر چقدر عرضه داري برا جهادي بريز وسط و مثل غزه از جهادي دفاع کنيد

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 0:0 توسط احسان عابدین نسب |

سلام به همه شما خوبان و ورزشکارهای عزیز !

شادی این صعود را تقدیم می کنیم به خالق یکتا به عنوان شکرانه سلامتیمان و هم چنین به  مولا امام حسین - علیه السلام۰ و هم چنین آقا اباالفضل العباس و هم چنین ولی عصرمان آقا امام زمان-عج الله تعالی فرجه الشریف!

چهارشنبه گوشیم رو ور داشتم و به محمد جواد که می دونستم اگه تهران باشه پایست اسمس زدم که محمد فردا کوه میای تا ایستگاه ۷ ؟ بلافاصله جواب اومد که آره چرا که نه! بعد با هم صحبت کردیم و قرار مرارامون رو گذاشتیم و به چند تا دیگه از بچه های پایه ای که تریپ کوهنوردی ما رو می دونستن و نق نمی زدن و شرط مرط نمی زاشتن هم اسمس زدم قرارمون شده بود بلافاصله یعد نماز ساعت ۶ دم گلدیس از جواد هم تشکر می کنم که به خاطر بکس از پاسداران اومده بود آریاشهر که بچه ها رو سوار کنه در صورتیکه به ولنجک خیلی نزدیک بود. یکی از بچه ها خواب مونده بود و موبایلش هم دی شارژ شده بوده و خاموش بود یکمی منتظر اون شدیم که الحمدلله قبل از اینکه ما از قفس بپریم ما رو پیدا کرد و به ما پیوست. ساعت ۷ بود که دم ولنجک بودیم. این سری فقط یک نفر تو گروهمون بود که سابقه ایستگاه ۵ و کلن کوهنوردی رو نداشت با این حال اصلن غر نزد و پا به پای بقیه یچه ها اومد بالا یاسر هم بنده خدا به شدت دلدرد گرفته بود ولی اصلن به روی خودش نمیاورد و پابپای بقیه می اومد بالا که آدمی رو یاد این حدیث می انداخت که مومن غمها و رنجهایش در درونش است و گشاده روییش در صورتش.

در راه در مورد همه چی صحبت کردیم از شیر مرغ تا جون آدمیزاد و تقریبا غیر از دو بار در مسیر رفت توقف نکردیم ساعت ۱۱ بود که ایستگاه ۵ رو زدیم(یعنی فتح کردیم). از اونجا به بعد رو به بچه ها گفتم من نذر کردم باید تا ایستگاه هفت هرجوری شده برم لا تثریب علیکم-بر شما هیچ سرزنشی نیست- تا همینجاش رو هم خیلی مرام گذاشتید و اومدید به جواد (که تاحالا بارها به ایستگاه ۷ رفته بوده و خودش می گفت که من چشم بسته هم می تونم  تا ایستگاه ۷ برم )گفتم  تا ایستگاه ۷ چه قدر راهه؟ با یه حساب سر انگشتی بهش گفتم ایشالله پایین بهتون می رسم شما ها تا بخواهید برگردید ۳ ساعت تقریبا تا پایین راهه منم تا رسیدم سریع با تله بر می گردم.

دو تا آب معدنی ور داشتم با یه ساقه طلایی و دیگه تو ایستگاه ۵ وای نستادم سریع گوله کردم برم بالا (مسیری که هیچ تجربه  ای ازش نداشتم و بهتره بگیم که اصلن مسیر نداشت چون که بهمن همه ی مسیرها رو پوشونده بود) اول راه گرم بودم گفتم بزار بندازم از بقل دکلای تله برم بالا که طبق اصل حمار نزدیک تره یه ۲۰۰ متر بیشتر نرفته بودم که دیدم ییهو قلبم داره از قفسه سینم می زنه بیرون همچین تپشی گرفته بودم که نگو اولش فکر کردم به خاطر تندی شیبه (هرچند که بارها شیب های تندتر از این رو هم رفته بودم و چنین چیزی برایم پیش نیامده بود) ولی بعد که کمی استراحت می کردم و دوباره راه می افتادم میدیدم فرقی نکرد. یک نکته ای هم که بهش پی بردم این بود که اگه تو مسیر برفی بخوای از مسیرهای جدید بری کلی از انرژیت گرفته می شه چرا که هر بار که پات رو می زاری توی برف و در میاری خیلی انرژی می گیره .به سمت راستم نگاه کردم دیدم که چند تا جای پا می بینم پا هام رو گذاشتم توی جای پاها و اونها رو ادامه دادم بلاخره یک مسیر با شیب ملایمتر پیدا کردم و گفتم دمش گرم بیشترم طول بکشه بهتر از اینه که خسته بشم. از مسیری به پنهای ۳ متر فقط ۲۰ سانتش قابل تردد بود و بقیش رو بهمن گرفته بود اون رو ادامه دادم و رفتم بالا در دور دست ۲ تا کوهنورد رو مشاهده می کردم (تا پایان مسیری ۳ ساعته کلن ۵ نفر رو دیدم که تو ۱ ساعت آخر فقط خودم بودم. این ۵ نفری که دیدم ۳ تاشون با هم بودن و دو تاشون با هم و همشون مجهز مجهز بودن و کفش کوهنوردی و کاپشن مخصوص و دستکش کوهنوردی و دو تا عصا و یک کوله و عینک مخصوص و کلاه مخصوص داشتن و من فقط خودم بودم  با یک کفش معمولی و یک شال گردن و یک دستکش و یک کلاه و یک آب معدنی و یک ساقه طلایی )

'هشتمین یادمان کوهنوردی ایستگاه ۷ -خدایا شکرت!

خودم رو رسوندم به اون دو نفر و فهمیدم که اون جای پاها برای اونا بوده تا اونجا هیچ مشکلی نبود چون که پاهام رو می زاشتم توی جای پای آنها و مسیر رو اون جای پاها مشخص می کرد. یه نکته ای هم که یادم رفته بود این بود که تله کابین تا ۲ یا ۳ بیشتر نسیت. با آنها سلام کردم و از اونها پرسیدم که تا ایستگاه۷ جند ساعته؟ گفتند: از اینجا دو ساعت راهه یهو جا خوردم چون من قبلش فکر می کردم که بیشتر راه رو اومده باشم ازشون پرسیدم که تله تا ساعت چند هست ؟ گفتند که امروز چون باد زیاده تا ساعت ۲ بیشتر نیست گفتم الان ساعت چنده ؟ گفتن یک ربع به یک. اولش  تا منو دیدن گفتن کفشت رو ببینم وقتی نشون دادم  کم مونده بود فحشم بدن گفتن چرا این شکلی اومدی مگه کوه بچه بازیست؟ ولی بیشتر از این بهم نگفتن که منو نترسونن فقط بهم گفتن برگرد برو پایین پسر این کار تو نیست. ما رو که می بینی با تجهیزات کامل اومدیم و شب می خوایم بالا بخوابیم. منم مثه این بچه تقسا گفتم هرجوری شده من باید برم بالا دیگه حسش نیست که پایین برم چون مسیر برگشت با وضع من بمراتب سخت تر بود .گفتن اگه بری بالا بخوای برگردی کم کم  ۵ یا ۶ می رسی تا ایستگاه ۵. من هی اصرار کردم و آخرش گفتن هرکاری می خوای بکن از اونا زدم جلو و تازه بدبختی راه شروع شد اولش برای اینکه اونا حس نکنن من کم آوردم با سرعت جاشون گذاشتم ولی یکم جلو تر رفتم دیدم بقلم یه دره هست و برفها یخ زدن و هیچ جای پایی هم نیست به خاطر این تنها کاری که می تونستم بکنم این بود که پا هام رو می کوبیدم تو یخا و یه جا پا درست می کردم و می رفتم جلو تو راه پیش خودم می گفتم اگه برسم و تله کابین بسته باشه چی کار کنم؟ به خودم گفتم آخرش اینه که می رم اون هتلی که جواد می گفت پشته ایستگاه هفته و بعد به خونه زنگ می زنم و قضیه رو می گم و می گم فردا ییان بالا پول اتاق رو بدیم و بریم. از طرفی هم می گفتم من تو این راه به این صعب العبوری چی کار کنم راه رو هم که بلد نیستم. یکمی رفتم بالا و بعد از ۲ ۳ کیلومتری که از اونا با سرعت با همین وضعیت دور شدم  دیدم که ۵ متر اونور تر یه کله از پشت بلندی زده بیرون سریع رفتم جلو تر و دیدم دو سه نفر کوهنورد دارن می رن بالا سریع رفتم پیششون و اولین حرفی که بهشون زدم این بود که چه قدر مونده ؟  گفتن که نیم ساعت ۴۵ دقیقه و به ساعتم نگاه کردم دیدم ساعت ۱ هستش بهشون گفتم به تله می رسم  گفتن آره .  به من گفتن بابا دمت گرم خیلی خوب اومدی تا اینجا تونستی ما رو بگیری. گفتم چطور مگه منو تو راه دیدین گفتن نه وقتی ما می اومدیم کسی نبود یهو خیلی روحیه گرفتم و شارژ شدم و بهشون گفتم من ۵ دقیقه قبل دو نفر رو دیدم می گفتند ۲ ساعت راه مونده گفتند نه بابا. (البته اون دو نفر راست می گفتند از اون مسیری که داشتند می رفتند بعید هم نبود دو ساعت راه مونده باشه) بعدش تشکر کردم و گازش رو گرفتم رفتم حاضر نبودم که حتی یک ثانیه رو هم از دست بدم چون ممکن بود به تله نرسم.

وقتی از اونا دور شدم و دیگه معلوم نبودن جلوم را دیدم یاد جواد افتادم جواد پایین به من گفت از همه بدتر اون بالا اون بادیه که میاد و برفا رو می زنه به صورتت نگاه کردم باد با یک سر و صدایی مثل صدای مرگ برفها رو می شست و می برد و باعث می ششد که برفای مونده یخ بزنن . رفتم و رسیدم به اونجا چاره ای نبود چون که مجبور بودم اگه می خوام برم تله از اونجا رد شم باز پایین تر که بودیم جواد می گفت کسایی که می خوان به دماوند صعود کنند باید حسابی آموزش دیده باشن چون بعضی وفتا سرعت باد این قدر زیاده که آدم رو پرت می کنه پایین یکبار که قشنگ نزدیک بود پرت شم پایین به خاطر شدت باد. یک بارم باد کلاهم رو پرت کرد و با احتیاط رفتم از رو دامنه دره ور داشتمش تا اونجا نگام به تله کابینایی بود که داشتن رد می شدن و روحیه می گرفتم یهو دیدم تله وایستاد قلبم حری ریخت بعد چند دقیقه دیدم راه افتاد و نفس راحتی کشیدم فقط خدا را شکر می کردم که کسی از رفقا خر نشد و با من بالا نیمد چون اگه حادثه ای براش پیش میومد خودم رو هیچ وقت نمی بخشیدم باز اگه برا خودم حادثه ای پیش میومد راهی بود که خودم انتخاب کرده بودم. یه سری میله رو دیدم و برای حفاظت از خودم در مقابل باد به اونا می چسبیدم و یه نگاهمم از اول تا آخر به جایی بود که پام رو می زارم که یخ نزده باشه یا اگه یخ زده بود از دره فاصله می گرفتم وکم کم تپه ی آخری رو  بالا رفتم و یهو ایستگاه تله کابین رو دیدم تو راه هم هرجا احساس می کردم که ضعف گرفتدم دو تا ساقه طلایی می خوردم ولی وای نمی ایستادم که بعدا فهمیدم اینکه استراحت نمی کردم تو اون شرایط خدایی بوده با ماجرایی که جواد رسیدم پایین برام تعریف کرد. از یک جایی به بعد بین میله ها طناب کشیده بودند تا کوهنوردا طناب رو بگیرن و باد اونها رو پرت نکنه تو اون شرایط پیش خودم می گفتم ببین اینایی که قله های دماوند یا اورست رو فتح می کنند با چه شرایطی رو به رو هستند اینکه در مقابل اونها مثل تپه است.

بلاخره رسیدم به ایستگاه هفت تا رسیدم مکث نکردم و رفتم تو ایستگاه تا رسیدم اتفاقا یکی از بچه ها به موبایلم زنگ زد تازه مئقع حرف زدن فهمیدم که لب و لوچم یخ زده و به سختی می تونستم صحبت کنم. دقیقا ساعت ۲ بود ومسئول تله کابین می گفت یکم دیگه تعطیل می شه موقع برگشت تو تله کابین اتفاقا یکی از کارکنان تله هم نشسته بود و وقتی بهش گفتم که از ۵ تا ۷ رو تنهایی اومدم کلی دعوام کرد و گفت این چه کاری بود که کردی اولن بدون تجهیزات ثانیا تک نفری ! گفت همین چند روز قبل جسد یه روسیه زیر برفا به مدت ۱۹ روز مدفون شده بوده و تازه کشیدنش بیرون یا می گفت هفته ی قبل یه دختره همین حوالی جلوی چشم خواهرش فوت می کنه.ممسئول تله کابین می گفت که دما اونجا -۷ درجه بود و هم چنین می گفت که سرعت باد ۱۲۰ کیلومتر در ساعت بود .

وقتی رسیدم پایین درست همانطور که پیش بینی می کردیم بچه ها هم همون موقع رسیدن وقتی به جواد تپش قلبم رو گفتم گفت به خاطر سراشیبی نبوده و به خاطر اینه که ایستگاه هفت اکسیژن کمتره و وقتی بهش گفتم استراحت نکردم گقت چند وقت پیش یه تیم کوهنوردی داشتن می رفتن ایستگاه هفت و یکی از اعضا گروه می گه شما برید من ۱۰ دقیقه استراحت کنم راه می افتم بنده خدا خوابش می بره جسد یخ زدش رو یه هفته بعد پیدا می کنن.

  افراد حاضر در این صعود :

۱- محمد جواد اسکندری

۲-یاسر حسین بیک

۳- سید احمد خلیل پور سیدی

۴- احسان عابدین نسب

۵- امیر حسین فرج اللهی

۶- محسن فلاح

۷- محمد حسین قاضی زاده

-اسامی به ترتیب حروف الفباست-

+ نوشته شده در جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 11:53 توسط احسان عابدین نسب |

 سلام

بچه ها ما فردا امتحان داریم و جزو منابع امتحانی مون سند چشم انداز بیست ساله است که ایران ۱۴۰۴ رو تصویر کرده

توجه!

 ایران ۱۴۰۴ را ما باید بسازیم!

به نظرتون وظیفه ی ما برای ایفای این نقش چیه؟

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 21:1 توسط غلامرضا رجبی |

__________________
 

نه، ‌اين نمايش خونين
اين‌سان نبود
و آن‌که بايد از آتش مي‌گذشت
ابراهيم بود
بنا نبود که هاجر
بنا نبود که اسماعيل
با زخم بمب‌هاي فسفري غرب
دوباره بگذرند از آتش
و ما
چه تلخ رها کرديم
اين‌همه اسماعيل را
به امان خدا
و اين‌همه هاجر را
بي آب و نان
و آن‌که نقش ابراهيم را بازي مي‌کند
نمرود است!
 هاجر
دو روز وقت دارد
که رأي خود را پس بگيرد و
نفرين کند اسماعيل را
چشمه‌اي نجوشيد از قطعنامه‌ها
تنها کانادا
حمايت کرد از پپسي‌کولا
تنها مبارک لگد شد
تنها هر روز
مرده باد شنيديم
تنها خبرگزاريِ‌اشک
پنج‌هزار خبر داد...
و چاه ويل خبرها پر شد
 در اين نمايش خونين
قصاب
انگشت کوچک خود را بريد
به اشتباه
و سازمان ملل
به اتفاق آراء
چسب زخم فرستاد
براي هر پنج انگشت قصاب!
 و بيست روز گذشت
هنوز سيزده روز مانده
تا عقب‌نشيني قصاب




چهارشنبه 25 دیماه 1387 



+ نوشته شده در پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 23:36 توسط غلامرضا رجبی |